حدیث

مقاله

کودک و تفکر اقتصادی

  کودک و تفکر اقتصادی

در این مبحث ما بیشترین چالش را با ذهن شما خواهیم داشت چون صحبت های ما در این مبحث کاملاً و 180 درجه با هنجارهای جامعه متفاوت است. اصلاً قصد مقصریابی نداریم بنابراین مطالب را با درک مسئول و بدون قضاوت بررسی کنید. این مبحث و مبحث بعدی، ریشه ی تمام مشکلاتی که ما با فرزاندانمان داریم، بررسی خواهد شد.

وقتی حرف از اقتصاد می زنیم یاد بورس و سهام و عرضه و تقاضا و غیره می افتیم. این ها علم اقتصاد هستند در حالی که من می خواهم از تفکر اقتصادی صحبت کنم. که مثل هر تفکر دیگری پایه ی آن از کودکی گذاشته می شود. اقتصاد در این تعریف یعنی: تنظیم رابطه ی انسان با محیط برای دریافت نیازهای زیستی. این تعریف ما از اقتصاد است. ما چه رابطه ای با محیط و طبیعت داریم و چگونه برای تأمین نیازهای زیستی مان ارتباط برقرار کنیم. اقتصاد یعنی عقل معاش. یعنی تنظیم مصرف مادی. اقتصاد در رویکرد هوش متعادل یعنی، روش هایی برای ارتقاء رضایت از زندگی و روش هایی که با امکانات موجود ما بیشترین رضایت را از زندگی داشته باشیم.

گفتیم که ما انسان را مجموعه ای از مادیت و معنویت، جسم و روح، فطرت و غریزه می بینیم. غریزه نیرویی است که ما برای زیست مان به آن نیاز داریم و با حیوانات مشترک هستیم. در حیوانات دایره ی فطرت و غریزه برهم منطبق است ولی در انسان غیر از غریزه و جسم، فطرت و روح نیز وجود دارد. اگر فطرت و غریزه در امتداد یکدیگر قرار بگیرند، انسان در آرامش خواهد بود. و اگر در امتداد هم قرار نگیرند،  انسان در اضطراب زندگی خواهد کرد. نیاز های غریزی و نیازهای جسمی ما بسیار محدود ولی تکرار شونده هستند. مثل غذا خوردن، ما مرتب باید غذا بخوریم و با یک بار غذا خوردن نیاز ما تمام نمی شود. در حالی که نیازهای فطری ما بی انتها و دائمی هستند. شما از دیدن یک گل زیبا چه قدر لذت می برید؟ یا چند وقت لذت می برید؟ اصلاً نمی توان گفت چون انتها ندارد. جسم انسان محدود است، نیازهای جسمی اش هم بی انتها است؛ ولی روح انسان نامحدود است، بنابراین، نیازهای روحی اش هم بی انتها و نامحدود است.

چه تفاوتی بین انسان و حیوان است؟ تفاوت ما در این است که حیوان وقتی نیازش را دریافت می کند همه چیز برای او تمام می شود، سیر می شود و می رود؛ اما انسان چون روح دارد  و یک پدیده ی بی انتها دارد و ذهن دارد، اگر نیازهای غریزی اش را ذهنی کند و جهت مخروط ذهنش به پایین برگردد، بعد از دریافت نیاز جسمی اش، نیاز فطری اش مطرح می شود یعنی بی انتهایی طلبی و دائمی طلبی او آغاز می شود و در این حال اگر بلد نباشد و جهت مخروطش هم به سمت مادیات و پایین باشد، می رود به سمت انباشت کردن؛ یعنی بعد از این که غذا را خورد و سیر شد حالا برای خوردن لازم ندارد ولی حرص جمع آوری دارد و می خواهد که غذا برای روز مبادا جمع آوری کند. مسئله از این نقطه شروع می شود یعنی زمانی که ما نیازهای غریزی را دریافت کردیم اما جهت فطرت صحیح نیست و به سمت مادیات است و می خواهیم انباشت کنیم. زمانی که این حالت شروع می شود، آغاز مشکلات بشر است. حالا که من می خواهم انبار کنم و نگه دارم، پدیده ای به وجود می آید به نام مالکیت.

چند درصد از  فضای ذهن ما را مادیت و مالکیت گرفته است؟ چه قدر به داشتن فکر می کنیم؟ یک بازی کوچک با شما می کنم و می خواهم که چند چیز را که مالک آن هستید نام ببرید. پاسخ حاضرین:خودم، لباسهایم، بچه هام، مدرکم، حساب بانکی، 50 درصد مالک آپارتمانم هستم .... آقای سلطانی: خانمی که گفتند من مالک خودم هستم! پس لطف کنید پیر نشوید و جوان و شاداب بمانید. خانمی که مالک پنجاه درصد از آپارتمان هستند! لطفاً ترتیبی بدهید که آپارتمانتان فرسوده نشود و همینطور سالم و نو بماند. پاسخ: نمی تونم. آقای سلطانی: چه جور مالکی هستید که توان نگهداری آپارتمانتان را ندارید؟ خانمی که مالک مدرک تحصیلی اش بود! یک کاری کنید که دائماً علمتان به روز باشد می توانید؟ ببینید ما چه جور مالکی هستیم که در ملک خودمان نمی توانیم تصرف کنیم و اختیار ملک و مملوکمان را نداریم. مالکیت بزرگترین فریب و توهم ذهن است، چیزی است که اصلاً وجود ندارد. تمام گرفتاری های ما از لحظه ای شروع می شود که مالکیت به وجود می آید. در یکی از مباحث به یاد دارید که پرسیدم چرا اتاق بچه های ما سوا است؟ «اتاق من»، مال من و در کل «من». مشکل از جایی شروع می شود که بحث مالکیت پیش می آید. در مخروط رو به بالا، نیازها در پایین ترین حد قرار دارد و در مخروط رو به پایین نیازها در بالاترین حد قرار دارد.

وقتی جایگاه نیازها بالا رفت و در جای معنویت قرار گرفت ، تعارض شروع می شود. مجبور می شویم هم دیگر را بزنیم، فشار بدیم، تو برو عقب، این مال منه. انسان از قرن ها پیش چون نمی دانست که چه مشکلی دارد، مالکیت را اختراع کرد و قرارداد را گذاشت، از این خط مال من و از آن خط مال تو؛ و خودش این دروغ بزرگ را باور کرد. وقتی ذهن مادی شود برای خودش مالکیت قائل می شود و بنایش هم از کودکی گذاشته می شود. وبعد برپایه ی این ذهنیت تئوری اقتصادی می دهیم و قوانین حقوقی و نظام حقوقی تعریف می کنیم. و آرام آرام بشر باورش می شود که مالک است.

چرا این وضعیت به وجود آمده؟ این قضیه و این وهم یک مسئله ی تاریخی است. از کجا و چه جوری آمده و چه عوارضی دارد؟ یک اشاره به دوران قدیم می کنم، ریشه ی مالکیت خیلی قبل از این مثالی است که من می زنم ولی آن عاملی که این مسئله را تشدید می کند و ما و جامعه ی ما را امروز وارد بازی مالکیت می کند، مربوط به این مسئله است که، از زمان بسیار دور و قدیم، مردم مملکت ما  همیشه در مضیقه بودند. کشور ما یک کشور فقیر و ملت ما در طول این تاریخ همیشه گرسنه بوده. ما امروزه در مقیاس کمتر از 50 سال است که تبدیل به ملتی سیر شده ایم و قبل از این تاریخ هیچ وقت مردم سیر نبوده اند. ما هیچ وقت ملت ثروتمندی نبودیم الآن هم نیستیم و امروزه ما ملتی بسیار فقیر ولی پولدار هستیم، اصلاً ثروتمند نیستیم چون فقط پول داریم و چیز دیگری نداریم. اما در دوران قدیم قبل از مدرنیسم، ملتی بودیم که به خاطر شرایط اقلیمی کشورمان و خشکسالی های پی درپی در تنگدستی و قحطی و گرسنگی زندگی می کردیم، به همین دلیل مردمی هستیم که با حسرت بزرگ شدیم. وقتی وارد دوران مدرن شدیم یعنی دوران پیشرفت و تکنولوژی و تولید انبوه، این تولید انبوه به دنبال خودش یک مصرف انبوه می خواهد، بهترین کشورها هم برای طعمه شدن کشورهایی مثل ما هستند که از یک نداری تاریخی رنج می برند و با کمک تبلیغات به راحتی تبدیل به مصرف کنندگان وحشتناکی می شوند. به طوری که هرچه در این کشور بریزیم، کم است و در کل علت این احساس فقری که ما داریم این است که خواسته های ما بسیار زیاد است. احساس فقر را به کار بردم چون در واقعیت فقر نداریم بلکه ذهنیت و احساس فقر داریم. بی انتهایی برای ما تبدیل به محدودیت شده و نیازهایمان به جای این که معنوی شود، مادی شده و تبدیل به خواسته های فراوان شده. ما در معنویت انتها نداریم و فطرت انسان که بی انتها است در معنویت ارضاء می شود اما ما فقط در مادیت به سر می بریم و در این فضای مادی حالا هرچه که داشته باشیم باز هم کم است. هر چه داشته باشیم باز هم فقیر هستیم و دقیقاً این قضیه را به بچه هایمان منتقل کرده ایم. بچه های ما اکثراً با احساس ناداری درحال بزرگ شدن هستند.

 رفتارها مادی شده است. ساختار ارزشی که همیشه راجع به آن صحبت کردم، بهم ریخته است و مادیت به جای اصل نشسته است. تمام نظام و ساختار بهم ریخته چون مبدأ و مرجع ما مادی شده است وقتی اصل برداشته شود و مادیت جای آن را بگیرد، اصول و ارزش ها هم تغییر خواهند کرد و مادی خواهند شد. حتی مسائل معنوی هم در دنیای امروز جنبه ی مادیت پیدا کرده. شکل محبت ها عوض شده و تبادل مادی، جای تبادل عاطفی را گرفته. نگاه هایمان هم تغییر حالت داده و نگاه پر محبت بی معنی شده و فوری یک بیت شعر از سهراب می خوانیم که «دل خوش سیری چند»!!

حتی احترام و شخصیت ها هم مادی شده. در چرخه ی هوش متعادل می بینیم که شخصیت در هوش اجتماعی جای دارد و این هوش در قسمت بالا یعنی معنویت قرار دارد ولی وقتی جهت آن عوض شود و مادی شود تبدیل به اقتصادی و مادی می شود که در پایین قرار دارد.

عوارض حاصل از تفکر مالکیت، سقوط است. سقوط از نیمه ی بالای چرخه به نیمه ی پایین آن. در یک تفکر و رشد متعادل، کسب درآمد از خلاقیت است. حتی شغل از خلاقیت است. در مبحث بعد مفصل راجع به بیکاری صحبت خواهیم کرد و این که بچه ها از کودکی چگونه باید اشتغال را یاد بگیرند و کارآفرینی از کودکی باید شروع شود. ما از طریق خلاقیت باید به درآمد برسیم، تولید و ابداع چه مادی و چه معنوی با خلاقیت است. خرج کردن، با تفکر و هوش اقتصادی است، چون ما اجازه نداریم هر چی که به دست می آوریم را خرج کنیم. ما با خلاقیت می توانیم هرچه می توانیم حلال و پاک به دست آوریم اما با تفکر اقتصادی اجازه نداریم هر جور که دلمان می خواهد خرج کنیم. وقتی تفکر مالکیت شکل می گیرد و مادی می شود، درآمد هم با تفکر اقتصادی صورت می گیرد و آنوقت فاجعه ی اقتصادی رخ می دهد که امروزه گریبانگیر خیلی از کشورها هست، کمتر تولید می کنیم و بیشتر خرید و فروش می کنیم. هر تولیدی متوازن با خودش یک شبکه ی توزیع لازم دارد  ولی وقتی یک کالای تولید شده را چند دست بین خودمان می چرخانیم و به آن زرنگی و شم اقتصادی می گوییم و دائم ارزش افزوده ایجاد می کنیم این یعنی درآمد ما از حوزه ی تفکر اقتصادی است نه از خلاقیت. الآن به اکثر جوان ها می گوییم چه کار می خواهید کنید؟ می گویند مغازه باز می کنیم؛ یک چیزی بخریم و بفروشیم. کمتر به ذهنمان می آید که یک کالایی را تولید کنیم، چه کالای مادی و چه کالای معنوی. فوری تفکر خرید و فروش به ذهنمان می رسد، این نتیجه  ی سقوط ما به پایین چرخه ی هوش متعادل یا زندگی است و تفکر مادی بر اقتصاد حاکم شده است نه هماهنگی بین خلاقیت و اقتصاد و این مسئله خاص کشور ما نیست بلکه در کشورهای سرمایه داری هم صدق می کند و متخصصین عقیده دارند که ادامه ی این روند باعث نابودی بشریت خواهد شد. به همین دلیل دغدغه ی اندیشمندان بزرگ است که بشر را از این وضعیت نجات دهند و امروزه شاهد هستیم که جهان به سمت معنویت رو آورده است تا بتواند انسان را از نیمه ی پایین چرخه به بالا و به سمت معنویت پیش ببرد و مادیت را کاهش دهند.

یک سؤال از شما می پرسم که برای رشد فرزند یا فرزندانتان چه امکاناتی در اختیار دارید؟ حاضرین: وسائل منزل، اسباب بازی، دانش و اگاهی، محیط، مدرسه .... همه ی این مواردی که نام بردید برمی گردد به این که ما پول داریم و می توانیم برای کودکمان امکانات فراهم کنیم؛ این طرز فکر یعنی محدودیت و با این تفکر ما داریم محدودیت ذهنی برای رشد ایجاد می کنیم. آیا تا به حال شده که کسی مانع شود که از نور خورشید استفاده کنید و در بهره بردن از آن محدودیت داشته باشید. آیا محدودیت دارید از هوا و یا از طبیعت استفاده کنید؟ چه چیزی باعث این تفکر محدودیت و مادیت می شود؟ ذهن مالکیت. آن چیزهایی که فکر می کنیم ما مالکشان هستیم را به عنوان امکانات می بینیم، من مالک طبیعت که نیستم ولی مالک اسباب بازی های کودکم که هستم. مالک تحصیلاتم و مالک درآمدم هستم و این ها را به عنوان امکانات می بینم. محدودیت ذهنی از عوارض تفکر مالکیت است. بچه ها وقتی به طبیعت می روند از آن لذت می برند ولی ما بزرگترها وقتی به طبیعت می رویم چی می بینیم؟ به به چه زمین هایی! این جا متری چنده؟ چندسال دیگه که اتوبان هم بکشند حسابی رشد می کنه!!! ببینید تفکر محدودیت چه کار می کند که از دیدن جنگل بزرگ هم ما را محدود به چند متر زمین می کند؛ از آن جنگل به اون عظمت فقط دو هکتارش را می بینیم که البته اون رو هم نمی بینیم بلکه فقط حسرتش را می کشیم! «آخ اگه من این جا چند متر زمین داشتم» یا کنار دریا می رویم! فقط به ویلاها توجه می کنیم و حسرت می خوریم.

تفکر مالکیت، محدودیت ایجاد می کند. تفکر مالکیت اضطراب ایجاد می کند، «نکنه من این را به دست نیاورم. یا ازم بدزدند». نگرانی امروز ما در جامعه چیه؟ چیزهایی که داریم را از دست بدهیم. اگه بنزین لیتری 1000 تومان بشه من این ماشین را چه کار کنم؟ ببینید چه طور اعصاب و سلامتی و عمرمان را از بین می بریم فقط برای یک توهم ذهنی به نام مالکیت.

به دلیل داشتن تفکر مالکیت، این حق را به خودمان می دهیم که هر چه دلم بخواد می توانم انباشت کنم. هستی یک سفره ی باز است، ما هم بر سر این سفره نشسته ایم، در این سفره می گذاریم و از آن برمی داریم؛ تفکر مالکیت به ما می گوید که فقط از این سفره بردار و هیچ چیز هم در آن نگذار. مالک به انباشت فکر می کند و خیلی جالب است که نه تنها به انباشت برای خودمان فکر می کنیم بلکه به انباشت برای وارث هم فکر می کنیم « این بچه ها خونه می خوان زندگی می خوان بعداز من چی میشه؟».

در نهایت وقتی این تفکر بر جامعه غالب می شود و انباشت زیاد می شود، منابع طبیعی از بین می روند و همون بچه ها که این قدر نگرانشان هستیم دیگر چیزی برای زندگی نخواهند داشت! مالک به خودش فکر می کند و حداکثر به خانواده اش، به غیر از این دو نمی تواند فکر کند چون غرق در منیت است و فقط به «من» و به «بچه های من» می تواند فکر کند.

گفتیم تفکر مالکیت یک وهم است اما امروزه در جامعه ی ما تفکر مالکیت یک ارزش شده است. حتی برای توجیه آن از لحاظ دینی و مذهبی هم مستند می آوریم، این مستندات کاملاً صحیح و درست هستند، مثلاً ما می گوییم که در اسلام مالکیت محترم شمرده شده اما بقیه اش را نمی آییم بگیم یا نمی دانیم که بگیم. ما یک وهم ذهنی را تبدیل می کنیم به ارزش و اصول.

خوب اگر مالکیت خوب نیست پس هر کی هر کی باید باشه؟ من هر کاری دلم بخواد می کنم؟ این که خودش از مالکیت بدتر است!  چرا ما هرچیزی دلمان می خواهد می خوریم؟ چون مالک خودم هستم به کسی ربطی نداره!! آقایی را می شناختم که هر چیزی که مضر بود مثل الکل و سیگار و غذاهای مضر را استفاده می کرد و وقتی به او اعتراض کردیم، گفت ببینید من اجازه نمی دهم که ذره ای از بدن من سالم به گور برود، اونی که بخواد مورچه ها و کرم ها بخورن خودم کیفش را می کنم داغون و غیرقابل استفاده تحویل میدم!!! چرا همچین طرز فکری به وجود می آید؟ چون خودش را مالک خودش می بیند و چون مالک خودم هستم پس هرکاری دلم بخواد می کنم. چون مالک بچه ام هستم پس هر جوری دلم بخواد باهاش رفتار می کنم. حال که مالکیت یک وهم است پس چه کار باید کنیم؟ نیازهای زیستی بسیار مهم هستند و ما باید آن ها را دریافت کنیم؛ صحبت من هم این نیست که تارک دنیا شویم که این خود خیانت است. بلکه به جای مالکیت، اصل امانت را می گذاریم. در رویکرد هوش متعادل مهمترین مسئله ی اقتصاد، امانت است. امانت یک ارزش است؛ مالکیت ارزش نیست. و وقتی بحث امانت پیش می آید کارما سخت تر می شود. وقتی در مالکیت هستیم هر کاری دلمان می خواهد می کنیم، ولی با امانتی که به ما سپرده شده هم هر کاری دلمان بخواد می توانیم انجام بدیم؟  به ما اجازه داده شده که در حد نیاز فقط برای رشدمان از سفره ی هستی برداریم، تأکید می کنم فقط برای تأمین رشد و نه بیشتر. ما با خلاقیت هر چه قدر که بخواهیم درآمد کسب می کنیم ولی با هوش اقتصادی اجازه نداریم که هرچی دلمان می خواهد هزینه کنیم؛ حال اگر اضافه داریم، آن را در سفره ی هستی می گذاریم و این اضافه درآمد باید هزینه شود برای بقای طبیعت، باید هزینه شود برای رشد دیگران؛ ما مسئول رشد خودمان هستیم و در مقابل رشد دیگران مسئولیت داریم. تفکر امانت به ما می گوید که: مال تو نیست بلکه در اختیار تو است و تو باید به خوبی از این چیزی که در اختیارت قرار گرفته مراقبت بکنی.

یک انسان با نگاه امانت در مسائل اقتصادی و در کل زندگی بیشتر مراقبت می کند تا یک انسان با نگاه مالکیت. انسان با تفکر امانت، نگاه کلی نگر دارد و انسان با تفکر مالکیت، نگاه جزئی نگر دارد چون می گوید: « مال منه» و من جزء است اما نگاه امانت می گوید: «مال همه است»، همه یعنی ازل تا ابد، مال من نیست مال بشریت و انسانیت است بدون هیچ فاصله ی زمانی. تفکر مالکیت حرص و ولع دارد که جمع و انباشت کند، تفکر امانت از انباشت واهمه دارد. شما امانت داری دوست دارید؟ مثلاً یک نفر بیاید و بگوید که پنجاه تا شمش طلا دارم لطفاً این ها یک ماه خانه ی شما بماند! بعد که بره چه کار می کنید؟ چند تا قفل و بند و دائم مضطرب خواهید بود که نکنه این ها از بین بروند، اما وقتی مال خودمان باشه می بینیم که عجب کیفی داره حالا ببینیم که میشه یه پنجاه تای دیگه از این ور و اونور گیر بیاریم حالا به هر قیمتی که شده!

با این مثال می بینیم که ما کاملاً با دو نگاه روبه رو هستیم، یکی نگاه جزئی نگر مالکیت که میگه مال منه هر چی بیشتر بهتر؛ و یک نگاه هم نگاه امانت است که اصلاَ احساس نیاز در خودش نمی کند پس هرچی کمتر بهتر. تفکر مالکیت نا امنی می آورد، این تجربه را داشته اید که مثلاً یک ماشین مدل پایین داشتید و حالا عوضش کردید یک مدل بالا خریدید چه حالی دارید؟ حاضرین: دائم پشت پنجره میریم که چیزی نشه! خط نیندازنش یا ندزدنش. آقای سلطانی: دیدید به چه اضطرابی مبتلا میشیم! این قدر به این اضطراب عادت کردیم که فکر می کنیم خیلی خوبه و دعا می کنیم که همیشه چیزهای نو بیاد و اضطراب هم که همیشه هست، کفشم را ندزدن، خونمو دزد نزنه، سیل نیاد، سهامم افت نکنه! به این اضطراب ها عادت کرده ایم و آن ها را هنجار و لازم می دانیم. در حالی که انسان با تفکر امانت آرامش دارد و هیچ احساس اضطرابی ندارد. چون به اصل خودش که مادیت نیست، ایمان دارد و مطمئن است که سهمش محفوظ است؛ «آن چه که من لازم دارم برایم مهیا می شود» پس آرامش دارد، ایمان و توکل دارد. کسی که ایمان دارد، امن است و کسی که توکل دارد به نظام آفرینش و هستی اعتماد و ایمان دارد؛ پس امن است. در حالی که تفکر مالک، نه ایمان دارد نه توکل و نه امنیت دارد. دیدید خیلی پولدارها چه قدر بددل می شوند و دیگر به هیچ کس اعتماد نمی کنند.

توهم مالکیت، محدودیت می آورد؛ کسی که تفکر مالکیت دارد همیشه محدودیت ذهنی دارد. تفکر امانت، عظمت و بی انتهایی می آورد، کسی که تفکر امانت و کلی نگر دارد هرگز دچار محدودیت ذهنی نمی شود. بچه های ما باید درک عظمت پیدا کنند تا پایه ی تنگ نظری در آن ها شکل نگیرد. تفکر امانت به اندازه ی نیاز و لازم از منابع برداشت می کند و به فکر محافظت از منابع و طبیعت برای همه ی نسل ها است.

یکی از حاضرین پرسیدند که اگر جسم ما امانت است پس چرا پیر و فرسوده می شود؟ ما امانت دار هستیم و پیر شدن جسم دست مالک اصلی جسم است و اوست که تشخیص داده که جسم پیر شود. پیری و جوانی بازی ذهن بشر است ما نه جوان می شویم و نه پیر بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شویم  و بعد هم تجزیه می شویم؛ آن چیزی که در واقع به ما امانت داده شده، عمرمان است. عمر در قالب جسم امانت است خود جسم که به تنهایی ارزش ندارد. عمر و جسم به ما داده شده تا ما بتوانیم به مأموریتمان عمل کنیم و آن چیزی که در مقابل این داده ها از ما انتظار می رود، رشد است. یک نکته اشاره می کنم که با شنیدن این حرف ها فوری به فکر تغییر سبک زندگی و عمل کردن نیفتید چون عمل بسیار سخت است و هنجارهایی که ما به آن ها عادت کرده ایم ریشه ی هزاران ساله دارند پس این حرف ها رو فعلاً فقط بشنوید و آرام آرام شروع به تغییر و عمل کنید.

معنی امانت یعنی برقراری تعادل بین مادیت و معنویت. ما روی سکوی مادیت ایستاده ایم برای رفتن به سمت معنویت. ما روی این سکو ایستادیم و یک طنابی از زیر بغل ما را می خواهد بکشد به سمت بالا، خوب حالا اگر پایمان را به سنگ بچسبانیم چه اتفاقی می افتد؟ کشیدن طناب و سائق رشد همیشه ادامه دارد ولی ما پایمان را چسبانده ایم و ول نمی کنیم در نتیجه چه اتفاقی می افتد؟ کش می آییم و دائم ناله می کنیم منتهی نمی دانیم که برای رهایی از کش آمدن و ناله نکردن باید پایمان را آزاد کنیم. این سکو برای پرش است مثل هواپیما که برای پرواز نیاز به باند دارد ولی اگر خیلی سنگین باشد چه می شود؟ نمی تواند بلند شود و تصادف می کند. هواپیما هم برای پرواز نیاز به موتور و بال و بدنه و بنزین و غیره و در کل نیاز به مادیت دارد ولی این مادیت بر این اساس طراحی شده تا بتواند پرواز کند نه این که در اتوبان حرکت کند. حالا خلبان هواپیما بیاید و به جای دوهزار لیتر بنزین، دویست هزار لیتر ذخیره کند و به جای دو یا چهار موتور هشت تا موتور بگذارد خوب این هواپیما نمی تواند پرواز کند و هواپیمایی هم که نتواند پرواز کند تصادف می کند و آتش می گیرد و از بین می رود؛ منتهی هواپیما یک جا می سوزد و از بین می رود اما ما ذره ذره داریم می سوزیم. پایمان را چسبانده ایم به سکوی پرواز و از یک طرف هم داریم به طرف بالا کشیده می شویم. این کشش به سمت بالا را نمی توانیم قطع کنیم چون نظام آفرینش و رمز و راز خلقت است، ما به دنیا آمده ایم که رشد کنیم؛ پس بهترین کار این است که پایمان را آزاد کنیم.

به یاد دارید که در مورد شناخت صحبت کردیم و گفتیم که بدون شناخت، رشدی در کار نیست. شناخت برای این است که ببینیم و موقعیت خودمان را تشخیص بدهیم. تا وقتی پایمان به این سکو چسبیده، عذاب می کشیم. چون وزنه به پایمان چسبیده و این وزنه مادیات است که به پایمان آویزان است. مادیات و این وزنه باید هماهنگ با پرواز ما باشد؛ اگر کمتر باشد پرواز انجام نمی شود، بیشتر هم باشد باز پرواز انجام نمی شود ما نیاز به تعادل داریم.

یک نکته ی دیگر که به ولع مالکیت دامن می زند، فاصله ی بین خواست و خواسته است. ما همیشه گفتیم که «داشتن» و «شدن». داشتن جزو غریزه و مادیت و مالکیت است؛ و شدن جزو فطرت و معنویت است. داشتن باید در خدمت شدن باشد و ما شدن را رشد می بینیم. من قبلاً می گفتم که داشتن، لذت دارد؛ و شدن، ارضا و حض دارد. اما حالا می گویم که اصلاً لذت در داشتن نیست و این فریب دوم ذهن بعد از مالکیت است که ما فکر می کنیم لذت در داشتن است؛ در حالی که لذت هم در شدن است حتی در مادیت. ما همیشه فکر می کنیم که لذت در غذا است، غذا لذتی ندارد، بلکه لذت در گرسنگی است؛ یک انسان گرسنه است که از غذا لذت می برد. آیا انسان سیر از غذا لذت می برد؟ خواب راحت و لذت بخش مال آدم خسته است.

گرسنگی را می گوییم « خواست » و غذا را می گوییم «خواسته». هرچه این دو از هم دورتر باشند، لذت بیشتر است. یعنی گرسنه هرچه دیرتر به غذا برسد و صبوری داشته باشد یا آدم خسته دیرتر بخوابد؛ هرچه دیرتر به خواسته ها برسیم لذتش بیشتر است. در دوران مدرن، تکنولوژی سرعت را بالا برد و باعث کم تر شدن این فاصله شد، ما همه چیز را بلافاصله در دسترس داریم، ما برای خوراکی کاری انجام نمی دهیم، ما برای گرسنگی نمی خوریم بلکه برای تفنن می خوریم، در نتیجه سطح لذت پایین آمده و ما از داشته هایمان لذت نمی بریم چون فاصله ی بین خواست و خواسته کم شده و به جای لذت، اضطراب و عجله و بی قراری آمده. دیدید بچه ها چه قدر عجول و بی قرار شده اند، صبر ندارند؟  این بی قراری و عدم صبوری، لذت داشتن را هم از ما گرفته است.

بچه ها از یک سالگی به بعد باید کم کم یاد بگیرند که برای خواسته هایشان باید صبر کنند. خواسته های کودک زیر یکسال باید فوری برآورده شود. اما بعد از یکسال به آرامی دامنه ی صبر را برای رفع خواسته های کودک، زیاد می کنیم. کودک متعادل باید صبور باشد و نباید همه چیز در اختیارش باشد.

وقتی لذت کاهش پیدا می کند، ما به جای این که گرسنگی ایجاد کنیم و فاصله را بیشتر کنیم، حجم غذا را بیشتر می کنیم، توهم مالکیت هم اضافه می شود، پول داریم می توانیم بخریم! چرا ما برای مهمان این همه غذا درست می کنیم؟ چون می خواهیم لذت ببرند! اما خیلی از مهمانی ها و عروسی ها از تنها چیزی که مهمان ها لذت نمی برند، غذا است. ما با انباشت به مالکیت دامن می زنیم. ما با گرسنه نشدن و انباشت و لذت نبردن از غذا و بالا بردن حجم غذا و باز هم گرسنه نشدن در اثر حجم بالای غذا، در یک چرخه ی معیوب می افتیم و در نهایت مصرف را بالا می بریم.

هدف هوش اقتصادی این است که این چرخه ی معیوب را از بین ببرد. که بدانیم هر چه خواسته را زیاد کنیم از آن طرف لذت کم می شود. ما تمام نیازهای کودک را می خواهیم با انباشت مادیت پاسخ بدهیم؛ چرا از لباس پوشیدن هایمان لذت نمی بیریم؟ چون کمدهایمان پر لباس است. ما در لایه های درونمان نیازهای دیگری داریم ولی در ظاهر زندگی انباشت ایجاد می کنیم، نیاز به احترام، به محبت، خلاقیت، امنیت و رشد فکری غیره داریم اما به آن ها دسترسی ندلریم، مادیات را انبوه می کنیم و  از زندگی لذت هم نمی بریم. 

در این جا هم تعادل حرف اول را می زند. نیاییم از اون طرف بوم بیفتیم و بگیم حالا که هرچه فاصله ی بین خواست و خواسته بیشتر باشه لذت هم بیشتر است، پس از امروز یک هفته از خوردن خبری نیست!! نه حرف ما این نیست. حرف ما رعایت تعادل در هر زمینه است که با بالا رفتن شناخت به آن می رسیم.

تفکر مالکیت و تفکر مادی ارزش ها را در زندگی کم رنگ و از بین می برد. مثال زنده ی این مطلب وقتی برای من پیش آمد که دوستی از زندگی یک باربر و زندگی یک خانواده به نسبت متمول را برایم تعریف کردند. زندگی آن آقای باربر مملو از احترام و دوست داشتن بود طوری که هر وقت دختر ایشان فیلم می گرفت به پدرش تلفن می کرد و خبر می داد که صبر می کنم تا تو بیایی با هم ببینیم و پدر با آغوش باز دعوت دختر را می پذیرفت. اما در زندگی آن خانواده متمول که هدیه ی تولد پسرش یک اتومبیل بود، داد و بیدادهای پسر سر پدرش تا چند خانه آنطرف تر به گوش می رسید.

نکته ی دیگر مرگ احساسات معنوی است. وقتی که رفاه در زندگی زیاد و گسترده باشد، معنویت شکل نمی گیرد؛ احساسات مثبت شکل نمی گیرد. وقتی همه سیر باشند، کرم و جود و سخاوت و این فضیلت ها کجا معنا پیدا می کند؟ کمک و همدلی یعنی چی؟ کجا این اتفاق می افتد؟ در دنیا همه چیز با ضد خودش معنا پیدا می کند؛ اگر شب و روز دنبال هم نباشند نه ارزش روز معنا پیدا می کند و نه ارزش شب. وقتی همیشه دنبال رفاه زیاد مادی و انباشت مادی باشیم، مثل این می ماند که همیشه در روز هستیم و اونوقت روز برایمان بی معنی می شود. رشد انسان در موقعیت ها اتفاق می افتد که بتواند انتخاب کند. وقتی من کاملاً سیر هستم و غذای دوروز مانده ی خودم را می بخشم، این دیگر انفاق و سخاوت نیست. بسیار متفاوت است وقتی که من فقط یک کاسه غذا دارم و گرسنه هستم اما در عین گرسنگی غذای خودم را می بخشم، تا این موقعیت پیش نیاید شناخت فضیلت امکان ندارد. در حالی که ما همه در ذهن خود فکر می کنیم که آدم های بسیار خوبی هستیم اما در عمل هم این اتفاق می افتد؟ انتخاب این جا است. در شرایط سخت است که ما انتخاب می کنیم، رشد یا سقوط. در شرایط آسان که انتخابی صورت نمی گیرد بنابراین فضیلت ها رشد نمی کنند و احساسات معنوی می میرند.

چرا ما جوامع اروپایی را این قدر بی احساس می دانیم؟ چون رفاه دارند. من سال ها پیش در یک خانواده ی انگلیسی در جنوب انگلیس زندگی می کردم، پسر این خانواده صبح که بیدار می شد یک سلام از دم درب به مادرش می کرد و می رفت و این پسر خانواده دوست ترین پسر آن محله بود! چون دختر همسایه بعد از چهارسال که دور از خانواده بود یک روز زنگ می زند به مادرش که من الآن شهر شما هستم اما بلیط قطار دارم و باید برم خداحافظ.!  یک روز با مادر خانواده ای که با آن ها زندگی می کردم نشسته بودیم و صحبت می کردیم و من در مورد جایگاه مادربزرگ و پدربزرگ در ایران برایشان گفتم و تعریف کردم که عیدها به منزل مادربزرگ همسرم می رویم و ناهار را دورهم می خوریم و از ایشان عیدی می گیریم و در مراسم های ازدواج جوان ها از ایشان اجازه می گیرند و پدربزرگ و مادربزرگ جلوتر از همه است... ایشان همین طور به من گوش می دادند و بعد از تعریف های من گفتند: ببین این جا همه جوره من تأمین هستم و تا آخر عمرم هر بلایی سرم بیاید نیاز به کمک احدی ندارم؛ دولت، بیمه هستند و ما کاملاً امن هستیم اما حاضرم همه ی این ها را بدم و یک روز آن مادربزرگی باشم که برایم تعریف کردی! می بینید تفاوت مادیت و معنویت این جا است.

در تمام این مطالب می خواستم این را بگویم که انسان جسم است و روح؛ غریزه و فطرت دارد؛ نیازهای جسمی و نیازهای روحی و معنوی دارد. اقتصاد به نیازهای جسمی ما توجه دارد و اقتصاد نمی تواند به نیازهای روحی ما جواب دهد. عرصه ی اقتصاد بسیار محدود است و فقط در حیطه ی نیازهای جسمی می گنجد. این نیازهای جسمی بسیار مهم هستند و حتماً باید پاسخ داده شود.

در نهایت پایمان را از پابندها رها کنیم. یک سؤال وجود دارد که همیشه از شما می شنوم و آن این که چرا این دوره ها کار نمی کند؟ چرا این همه کلاس می بینیم ولی تغییر نمی کنیم؟ چرا این همه مطالعه تأثیری ندارد؟ چرا حتی عبادت های مان جواب نمی دهد؟ علتش این است که پایمان بسته است. تا مسئله مان را به طور ملموس که از مبحث بعد واردش می شویم، با مادیت وجودمان و در کل با مادیت، تعریف نکنیم مشکلات حل نمی شود و امکان ندارد که هیچ دوره ای روی ما تغییر ایجاد کند حتی بعضی مواقع عذاب ما را بیشتر خواهد کرد. چون دوره را می گذرانیم و فشار رشد بیشتر می شود و از طرف دیگر هم که پایبندهایمان را محکم می کنیم. تنها راه نجات این است که  اول، رهایی بعد رشد. تا رها نشویم، رشدی در کار نیست. رهایی از پابندها و غرایز؛ تا رها نشویم، رشدی در کار نخواهد بود. بچه ها این شانس را دارند که در تعادل هستند و پایشان بند نیست و هدف این کلاس ها این است که بگوید پای بچه هایتان را بند نکنید. امروزه کار پدرومادرها این شده که پای بچه ها را با طناب های متعدد ببندند؛ طناب مثل تحصیلات، پس انداز، جهاز برای دختر از کودکی. تحصیلات و مادیات مگر این همه مدت به رشد کودکان ما کمکی کرده است؟ در 25 جلسه قبل گفتیم که چه چیزهایی باید در کودک تقویت شود و چه چیزهایی برای کودک مهم است. اشاره می کنم به چرخه ی هوش متعادل، تمام ابعاد باید متعادل رشد کنند حتی بعد اقتصادی و بچه ها باید تفکر اقتصادی به دست آورند و این مهارت هم مثل همه ی مهارت های دیگر زیر 6 سال و زیر 12 سال باید شکل بگیرد و باید با بچه ها درست رفتار کنیم تا پابندهایشان ضعیف تر باشد تا بتوانند رشد کنند.

این جا است که من همیشه به پدر و مادرها می گویم که بچه ها برای رشد نیازی به کمک شما ندارند و لطف کنید مزاحم رشد بچه ها نشوید بلکه بچه ها را حمایت کنید نه کمک. ما به عنوان کمک به کودک بدتر او را درگیر می کنیم. در مبحث بعد بیشتر توضیح می دهم که چگونه و چه طور باید این کار را انجام بدهیم.

اول باید رها شویم تا بتوانیم رشد کنیم. میزان رشد ما رابطه ی مستقیم با میزان رهایی ما دارد، یعنی « آزادی ». آزادی زمانی است که مابین «داشتن» و «شدن»، تعادل برقرار کنیم و داشتن در خدمت شدن باشد و رهایی داشته باشیم وگرنه آزاد نیستیم و هر شعاری برای آزادی بدهیم بی معنی خواهد بود. خیلی وقت ها شعار انسان ها برای آزادی این است که: اجازه دهید من به شما پابند بزنم! آزادی واقعی از رهایی از داشته ها و درخدمت گرفتن آن ها برای رشد، آغاز می شود. ما باید نظام ارزشی خانواده ی خود را بازنگری کنیم. امیدوارم که جلسه ی آخر بتوانم یک طرح کلی از یک نظام ارزشی را برای شما بدهم.

یک انسان واقعی به نظام ارزشی خود پایبند است به نظام ارزشی خانواده اش پایبند است. ما باید به دنبال این گونه الگوها بگردیم یعنی انسان هایی که دارای نظام ارزشی هستند و مهم نیست که متعلق به کدام کشور هستند بلکه سبک زندگی آن ها مهم است. مثل نلسون ماندلا که متعلق به افریقای جنوبی است اما دارای نظام ارزشی است. 27 سال زندانی می کشد اما وقتی آزاد می شود انتقام نمی گیرد و بیهوده هم نمی بخشد و جمله ای ادا کرد که توانست جلوی تمام خونریزی ها و اختلافات را بگیرد، گفتند: می بخشم اما فراموش نمی کنم. این از یک نظام ارزشی خانوادگی می آید.

نظام ارزشی خانواده باید در بین بچه های ما شکل بگیرد و بچه های ما باید در بطن این نظام ارزشی بزرگ شوند. پایه ی این نظام، نگاه ما به مادیت است. تا زمانی که تکلیفمان را با مادیت روشن نکردیم و تا زمانی که از دلبستگی ها و پابست هایمان عبور نکردیم، انتظار هیچ رشدی را نداشته باشیم.

اگر دوره ها کار نمی کند به این دلیل است که پای ما آزاد نیست و اصلاً ما آزاد نیستیم. ما دنبال روش هایی می گردیم که در اسارت مادیات رشد کنیم؛ همچین روشی در نظام آفرینش وجود ندارد. نمی توانیم پابست مادی داشته باشیم و اسیر مادیات باشیم اما رشد معنوی کنیم، محال است. رویکرد هوش متعادل بر این اساس طراحی شده است که هماهنگی مادیت و معنویت را یک جا داشته باشد چون مادیات اهمیت دارد و معنویات برای ما اصل و ارزش است.

پدید آورنده: استاد محمود سلطانی

  • عنوان: کودک و تفکر اقتصادی
  • تاریخ: 1395/09/01 12:26
  • تگ‌ها:
  • دیدگاه‌ها

0 دیدگاه‌ها

Top