حدیث

مقاله

تعريف، علائم، عوامل و راهكارهاي درمان بيماري افسردگي

احساس می کنم افسرده هستم؛ می خواهم تعريف، علائم، عوامل و راهكارهاي درمان بيماري افسردگي در روانشناسي معاصر و اسلام را بدانم؟
با سلام و سپاس از اينكه مركز ما را براي راهنمايي و پاسخگويي برگزيده ايد. پرسشگر محترم مشكلتان را كاملاً درك مي‌كنم و بدانيد شما در اين مسئله تنها نيستيد. گاهي بي‌حالي، بي‌حوصلگي، غمگيني، انرژي كافي نداشتن، هجوم افكار منفي و نااميد كننده، پوچ ديدن تعاملات دنيايي، نخنديدن و... سراغ خیلی از افراد مي‌آيد. انگار با سوزن انسان را پنچر كرده‌اند و حتي از وجود خودش هم خسته شده و خود را انساني بدبخت، گناهكار و بي‌مصرف مي‌داند و ‌فقط خلوت و سكوت كمي به انسان آرامش مي‌دهد. قبل از هرچيز لازم مي‌دانم درباره افسردگي با هم بيشتر صحبت كنيم تا آگاهانه به اين مسئله نگاه بياندازيد و با مطالعه مطالب زير سعي كنيد متوجه شويد در كدام قسمت پازل اين مشكل قرار داريد. پس :

*** الف) تعريف :
بايد يك تعريفي از افسردگي ارائه نماييم تا مرز بين افسردگي كه يكي از اختلالات رواني محسوب مي‌شود و ساير بي‌حوصلگي‌ها و بي‌حالي‌هاي عادي مشخص شود، دليل مشخص شدن اين مرزبندي بخاطر اينست كه گاهي اوقات اشخاص به محض مشاهده‌ي يك بي‌حوصلگي ساده و يا يك بي‌رغبتي پيش پا افتاده سريعاً به خود برچسب «افسرده» مي‌زنند و با توجه به اينكه تلقين نقش بسيار زيادي در ايجاد، تثبيت و افزايش بيماري دارد، لاجرم بسوي اختلال افسردگي پيش مي‌روند.
تعريف افسردگي: افسردگي يكي از اختلالات رواني است كه موجب كاهش شديد فعاليتهاي فرد شده و او انگيزه‌ي انجام بسياري از كارها را از دست مي‌دهد. انرژي رواني شخص افسرده كاهش محسوسي پيدا كرده و تمركز حواس وي نيز افت زيادي مي‌كند، و انگيزه‌اي به استفاده از مهارتهاي مختلف زندگي كه قبلاً كسب كرده بوده نشان نمي‌دهد. چنين فردي گاهي پرخاشگر و گاهي نااميد است، احساس گناه در او بسيار قوي است، بازتاب اجتماعي افسردگي اينست كه فرد افسرده نه تنها خود از پيگيري اهدافش در زندگي باز مي‌ماند بلكه باعث كاهش بازدهي در فعاليتهاي اجتماعي و توليدي مي‌شود. اين اختلال در قالب مجموعه‌اي از علائم و نشانه‌ها ظاهر مي‌شود (نه اينكه با ديدن يك نشانه حكم به افسردگي شخص شود)، كه بر اساس كميت و كيفيت و مدت وشدت، بايد جايگاه اين بيماري را تشخيص داد.

*** ب) علايم و نشانه‌هاي افسردگي:
افسردگي از فردي به فرد ديگر متفاوت است، اما علائم و نشانه هاي مشتركي وجود دارند. بسيار مهم است كه بخاطر داشته باشيد هر يك از اين علائم ممكن است در يك فرد معمولي در طول زندگي پيش آيد، اما هر چه اين علائم در فرد بيشتر و از نظر شدت شديدتر و از نظر مدت مزمن‌تر باشد احتمال اينكه شخص دچار افسردگي شده باشد، بيشتر است. موارد زير از نشانه ها و علائم معمول افسردگي هستند:
1- احساس درماندگي و نااميدي: فرد ديدگاهي تاريك به آينده خواهد دارد و احساس مي‌كند هيچ چيز هيچگاه درست نخواهد شد. هيچ كاري نيست كه انجام دهد تا موقعيتش را بهبود بخشد. دنيا و تعاملات دنيوي را پوچ مي‌داند. و مدام فكر خودكشي و نقشه خودكشي را در ذهن خود مرور مي‌كند.
2- از دست دادن علاقه به فعاليت هاي روزانه: سرگرمي‌هاي سابق، گذشته‌ها، فعاليت‌هاي اجتماعي، يا حتي رابطه جنسي برايش جالب نخواهد بود. فرد علاقه‌اش را به لذت‌ها و علاقه‌مندي‌هاي گذشته از دست مي‌دهد.
3- تغييرات اشتها و وزن: تغييرات شديد وزن و اشتها در بيمار بروز مي‌كند. تغيير (يا كاهش وزن و يا افزايش وزن)بيش از 5 درصد در وزن بدن در هر ماه از اين علائم است.
4-اختلال خواب: بي‌خوابي، به‌خصوص بيدار شدن در ساعات اوليه صبح، يا خواب بيش از حد مي‌توانند از اين علائم باشند. در نوار مغزي كه از بيماران افسرده گرفته‌اند؛ مشخص شده كه آنها دوره‌ي نهفتگي خوابشان طولاني شده و نيز مراحل بدون حركات سريع چشم كاهش يافته.
5- زودرنج شدن و تند خويي: فرد احساس آشفتگي و بي‌قراري مي‌كند و لحظه‌اي نمي‌تواند آرام بگيرد. محدوده آرامش فرد آنقدر كم مي‌شود كه هر كسي مي‌تواند او را تحريك كند و به راحتي از كوره در مي‌رود.
6- احساس كمبود انرژي: احساس خستگي، سستي دارد و احساس مي‌كند بدن او تخليه شده است. شخص افسرده گاه احساس مي‌كند بدنش سنگين شده است و حتي كارهاي بسيار ساده را نمي‌تواند انجام دهد يا انجام اين كارها برايش بسيار زمان بر است.
7- بيزاري از خود: فرد افسرده احساس گناه و بي‌ارزشي شديدي دارد. فرد براي اشتباهاتي كه مرتكب مي‌شود خود را به شدت سرزنش مي‌كند.
8-مشكل تمركز: زياد ديده شده كه افراد افسرده در تمركز، تصميم گيري، يا به خاطر آوردن چيزها دچار كندي مي‌شوند.
9- دردها و ناراحتي‌هايي كه نمي‌توان براي آنها توضيح خاصي پيدا كرد: مانند سر درد، پشت درد، دردهاي عضلاني و شكم درد بسيار شكايت مي كنند.
10- افكارمنفي، وقتي افراد افسرده مي‌شوند اغلب نسبت به خود و دنياي اطرافشان افكار منفي دارند معمولا اين افكار از نظر فرد كاملا درست بنظر مي‌رسند و فرد تصور مي‌كند كه هيچ راهي براي تغيير امور وجود ندارد. مطالعات نشان مي دهند كه وقتي حالت افسردگي در افراد از ميان مي‌رود آنها بار ديگر به همه چيز با ديدي مثبت نگاه مي‌كنند. افكار منفي بر احساسات افراد تاثير مي‌گذارند؛ اين افكار مربوط به الف) خود ب) دنيا و ج) آينده مي‌باشد ، به‌طوريكه فرد :
- خودش را بي‌ارزش، ناتوان، داراي اشكالات و عيب‌هاي زياد يا ذاتي يا اكتسابي مي‌دانند (مقصٌر، گناهكار، بي‌مصرف، و غير قابل دوست داشتن با كاهش شديد عزت و اعتماد به نفس)
- دنيا را خطرناك، قهار، غيرقابل پيش بيني وبدون هيچ لطف و زيبايي و هيجان و پر از موقعيت براي شكست و صدمه خوردن و مردم را منتقد، طاقت فرسا، بي‌توجه، غيرقابل اعتماد وظالم مي‌پندارد.
- آينده را شبيه وضع حاضر و حتي با مشقٌت و سختي بيشتر، نااميدي بيشتر و شكست بيشتر مي‌بيند.

*** ج) عوامل ايجاد و تشديد افسردگي:
1- محيط‌هاي خطرناك مانند: آلودگي آب و هوا.
2- محيطهاي آشفته مانند: خشونت در خانه و محله و كار.
3-فروخوردن خشم و عدم تخليه مناسب ناراحتي‌هاي دروني.
4- ضربه‌هاي روحي شديد در كودكي و يا بزرگسالي مانند: درگذشت همسر، فرزند، والدين و دوستان.
5- از دست دادن حمايت‌هاي اجتماعي در پي‌ طلاق، دوري از دوستان، قطع رابطه، از دست دادن شغل و تجرد.
6- شرايط ناسالم اجتماعي و خانوادگي مانند: فقر، بي‌خانماني و خشونت در جامعه و زندگي در خانواده‌اي گسسته. براساس بررسي‌ها، افسردگي در افراد مجرد و به ويژه در افرادي كه با طلاق از هم جدا شده‌اند و خانواده‌هاي گسسته، شيوع بيشتري دارد.
7- بيماريهاي سخت مانند: سرطان، ديابت و ايدز.
8- شكست و ناكامي‌ها - تجارب ناخوشايند مانند بيكاري، اخراج از كار، طرد شدن از طرف دوستان و... و حتي گاهي تجربه‌اي تازه مثل تغيير شغل و يا محله باعث ايجاد افسردگي مي‌شود .
9- تغييرات هورموني - اختلال در تعادل انتقال دهنده‌هاي عصبي همچون سروتونين، دوپامين، مونو آمين و استيل كولين .
10- در اثر مصرف برخي داروها مانند: داروهاي خواب آور، ضد بارداري و فشار خون.
11- استفاده از الكل، مواد مخدر و ديگر مواد محرك.
12- تغذيه نامناسب مانند كمبود ويتامين B1 و يا مصرف زياد مواد قندي و كافئين‌دار.
13- ضعف شخصيت، اعتماد بنفس پايين، بدبيني و وابستگي .
14- استرس زياد و قرار گرفتن در شرايط تنبيه مستمر كه فرد احساس درماندگي كند. شواهد پژوهشي فراواني موجود است كه افرادي كه از تنش‌هاي بيشتري در زندگي خود رنج مي‌برند، بيشتر افسرده مي‌شوند؛ به‌ويژه اگر از تدابير مقابله‌اي مناسب استفا‌ده نكنند.
15- الگوي تفكرات منفي نسبت به خود، ديگران و آينده.
16- عدم تحرك بدني و نداشتن تفريح و سرگرمي و رفتارهاي پاداش دهنده .
17- انزوا و گوشه گيري و نداشتن مهارت ابراز وجود.
18- وراثت و شيوع 30 درصدي افسردگي در خانواده‌هايي كه پدر و يا مادر افسرده دارند بيشتر است.

*** د) راهكارهاي مقابله با افسردگي:
بامي به كنار جوي مي‌بايد بود
وز غصه كناره جوي مي‌بايد بود
اين مدت عمر ما چون گل ده روز است
خندان لب و تازه روي مي‌بايد بود
1- نگران نباش:
دانشمندان روانشناسي، افسردگي را سرماخوردگي بيماري‌هاي رواني نام گذاري نموده‌اند. و همة ما گاهي غمگيني، دل مردگي و كسالت روحي را در زندگي تجربه مي‌كنيم و شايد يكي از رموز نهفته در نظام آفرينش، براي بهره‌مندي و لذّت بردن بيشتر از لحظات زندگي، همين تجربه‌هاي ناخوشايند و كسالت‌هاي روحي باشد. همانطور كه بيماري، امري ناخوشايند براي تمام انسان‌هاست، امّا براي پي بردن به ارزش سلامتي و استفادة لذت‌بخش از تندرستي و قدرداني و سپاس‌گزاري از آفرينندة همه زيبايي‌ها، تذكر بسيار مهمي براي انسان است. بنابراين، بيماري و كسالت نيز يك نعمت است و اگر نگاه ما به زندگي و حوادث آن اين گونه باشد، به طور كلي، همه چيز عوض خواهد شد و فشارهاي روحي و افسردگي ها، تبديل به نشاط و شادابي مي شوند.
2- افكار خود را بشناسيد و تغيير دهيد:
يكي از درمانهاي بسيار موثر و ثابت شده در درمان افسردگي، شناخت درماني است. يعني افكار منفي و تفسيرهاي غير واقعي از حوادث اطراف باعث ايجاد و افزايش افسردگي و احساس غمگيني در انسان مي‌شوند. و اين برداشتها و تفسيرها از رويدادها و حوادث دخالتي تام در ايجاد افسردگي دارند. پس كاوش در افكار منفي شخص افسرده و كشف خطاهاي شناختي او و جايگزين ساختن آنها با شناختهاي سالم روش اين درمان است.
هر احساس منفي ناشي از فكر منفي بخصوصي است، روانشناسان اغلب افكاري كه حال بد را براي ما به ارمغان مي آورند را در ده دسته عمده گرد آوري كرده اند كه عبارتند از:
- خطاي اول، تفكر همه يا هيچ: در اين نوع افكار قانون همه يا هيچ حاكم است . فرد يك رفتار، فكر، موفقيت ، پديده يا موضوع را كلاً سفيد يا سياه مي‌بيند. هر چيز كمتر از كامل، شكست بي‌چون و چراست. عدم قناعت به مقدار و يا بخشي از يك كار، يك فعاليت و يا يك امتياز، آنها را از مزاياي آن امر محروم مي‌كند. به‌طور مثال عده‌اي اين نوع تفكر را دارند كه يا بايد فلان ماشين را داشته باشند يا اصلاً هيچ ماشيني را نمي‌خواهند. اين نوع تفكر در بسياري از قسمت‌هاي زندگي ديده مي شود. در مثال ديگر خانمي كه رژيم لاغري گرفته بود، پس از خوردن يك قاشق بستني گفت: «برنامه لاغري من دود شد و به هوا رفت». با اين طرز تلقي به قدري ناراحت شد كه يك ظرف بزرگ بستني را تا به آخر نوش جان كرد.
- خطاي دوم، تعميم مبالغه آميز: افرادي كه اين نوع خطا را در افكار دارند حقايق زندگي را پررنگ‌تر از مقدار واقعي آن مي‌بينند. شدت و مقدار واقعي خيلي كمتر از مقدار و شدتي است كه در ذهن فرد قرار دارد. فردي كه دچار اين خطاي شناختي است، هر حادثه منفي و از جمله يك ناكامي شغلي را شكستي تمام عيار و تمام نشدني تلقي مي‌كند و آن را با كلماتي چون هرگز و هميشه توصيف مي‌كند. فروشنده دوره گرد افسرده‌اي كه فروش خوبي نداشته و در حال رانندگي پرنده‌اي به شيشه اتومبيلش خورده بود گفت: چه بد شانس هستم، پرنده‌ها هميشه به شيشه اتومبيل من مي‌خورند. شايد بتوان اين طور بيان كرد كه اين افراد به دليل مبالغه در بخشي از افكار، نمي‌توانند جوانب مثبت زندگي را ببينند. شايد در مثال ذكر شده بتوان اين طور بيان كرد كه اين فروشنده دوره گرد از خيلي توانايي‌هاي خود، غافل است و اين كه او ماشيني دارد كه خيلي از فروشندگان ديگر ندارند .
- خطاي سوم، فيلتر ذهني: افرادي كه داراي اين نوع افكار هستند تحت تاثير يك حادثه منفي همه واقعيت را تار مي‌بينند. به جزيي از يك حادثه منفي توجه مي‌كنند و بقيه را فراموش مي‌كنند.عدم توانايي در ديدن بخش‌هاي مهمتر اين حوادث، عاملي است كه ذهن ما را درگير مي‌كند. شبيه چكيدن يك قطره جوهر كه بشكه آبي را كدر مي كند. به مثالي توجه كنيد: به خاطر طرز برخورد شايسته خود با همكاران اداره، از طرف رئيس اداره تشويق مي‌شويد، اما در اين ميان و در حين دريافت جايزه يكي از همكاران كلمه‌اي نه چندان جدي در مقام انتقاد به شما مي‌گويد. روزهاي طولاني در حالي كه همه گفته‌هاي مثبت و مراسم با ارزش تشويق را فراموش مي‌كنيد، تحت تاثير اين انتقاد بسيار جزئي يك همكار، رنج مي‌بريد.
- خطاي چهارم، بي‌توجهي به امر مثبت: افرادي كه داراي اين نوع تفكر غير منطقي هستند، توجه زياد و با ارزشي به جنبه‌هاي مثبت زندگي خود ندارند و هميشه نكات مثبت را براي خود بي‌اهميت جلوه مي‌دهند. با بي‌ارزش شمردن تجربه‌هاي مثبت، اصرار بر مهم نبودن آنها دارند. كارهاي خوب خود را بي‌اهميت مي‌خوانند، معتقدند كه هر كسي مي‌تواند اين كار را انجام دهد. بي‌توجهي به امر مثبت شادي زندگي را مي‌گيرد و شما را به احساس ناشايسته بودن سوق مي‌دهد. به طور مثال نگهبان ساختمان تجاري با تيزهوشي موفق به شناسايي يكي از سه سارقي شده بود كه در هفته قبل از يكي از مغازه‌هاي اين ساختمان دزدي كرده بودند. مسئول ساختمان ضمن قدرداني از نگهبان كه بعد از چند روز موفق به كشف اين گره شده بود از نگهبان خواست كه يكي از روزهاي هفته زماني را مشخص كند كه در جلسه‌اي با حضور افراد و مالكين ساختمان از زحمات وي قدرداني شود. نگهبان امروز و فردا كرده و يكسره مي‌گفت كار مهمي نكرده‌ام و از تعيين وقت سرباز مي‌زد.
- خطاي پنجم، نتيجه‌گيري شتابزده: بي‌آنكه زمينه محكمي وجود داشته باشد نتيجه‌گيري شتابزده مي‌كنيد. و يا دست به ذهن خواني مي‌زنند: بدون بررسي كافي نتيجه مي‌گيريد كه كسي در مورد شما منفي فكر مي‌كند. پيشگويي: پيش بيني مي‌كنيد كه اوضاع بر خلاف ميل شما در جريان خواهد بود. بدون هر گونه بررسي مي‌گوييد« آبرويم خواهد رفت، از عهده انجام اين كار برنخواهم آمد». و اگر افسرده باشيد ممكن است به خود بگوييد «هرگز بهبود نخواهم يافت».
- خطاي ششم، درشت نمايي: از يك سو درباره اهميت مسايل و شدت اشتباهات خود مبالغه مي‌كند و از سوي ديگر، اهميت جنبه‌هاي مثبت زندگي را كمتر از آنچه هست برآورد مي‌كند. به دليل اعتماد به نفس پايين، اين افراد چون خود را نسبت به ديگران دست‌كم مي‌گيرند، در صورت انجام كاري خطا، اين اشتباه خود را خيلي پررنگ‌تر از حد و حدود واقعي آن اشتباه مي‌بيند. به طور مثال شخصي دوست قديمي خود را مي‌بيند و به او سلام مي‌گويد، دوست قديمي مانند هميشه سلام او را به گرمي جواب نمي‌دهد. او از اين مسئله ناراحت مي‌شود و اين واقعه را براي خود فاجعه تلقي مي‌كند. اين درحالي است كه شايد دلايل مختلفي براي سرد برخورد كردن وجود داشته باشد. از طرفي اين قدر هم مهم نباشد ولي ساعتها اين مسئله ذهن فرد را درگير خود مي‌كند.
- خطاي هفتم، استدلال احساسي: افرادي كه داراي استدلال احساسي هستند فكر مي كنند كه احساسات منفي ما لزوماً منعكس كننده واقعيت‌ها هستند. اين نوع استدلال احساسي ما را از بسياري واقعيت‌ها دور نگه مي‌دارد. به طور مثال: «از سوار شدن در هواپيما وحشت دارم، چون پرواز با هواپيما بسيار خطرناك است».«يا احساس گناه مي‌كنم پس بايد آدم بدي باشم». يا «خشمگين هستم، پس معلوم مي شود با من منصفانه برخورد نشده است.» يا «چون احساس حقارت مي‌كنم، معنايش اين است كه فرد درجه دومي هستم». يا «احساس نوميدي مي‌كنم، پس حتماً بايد نوميد باشم»
- خطاي هشتم، بايدها: انتظار داريد كه اوضاع آن طور باشد كه شما مي‌خواهيد و انتظار داريد .هميشه اين انتظار محقق نمي‌شود و يا با درصد كمتري محقق مي‌شود. به طور مثال نوازنده بسيار خوبي پس از نواختن يك قطعه دشوار پيانو با خود گفت: «نبايد اينهمه اشتباه مي كردم». آنقدر تحت تاثير اين عبارت قرار گرفت كه چند روز متوالي حال و روز بدي داشت. انواع و اقسام كلماتي كه «بايد» را به شكلي تداعي مي‌كنند (مانند: هرگز، اصلاً، حتماً)، همين روحيه را ايجاد مي‌نمايند. آن دسته از عبارتهاي «بايد» دار كه بر ضد شما به كار برده مي شوند، به احساس تقصير و نوميدي منجر مي‌گردند. اما همين باورها، اگر متوجه سايرين و يا جهان به طور كلي شود منجر به خشم و دلسردي مي‌گردد «نبايد اين قدر سمج باشد».خيلي‌ها مي خواهند با «بايد»ها و «نبايد»ها به خود انگيزه بدهند. «نبايد آن شيريني را بخورم». اين نوع فكر اغلب بي‌تاثير است زيرا«بايد»ها توليد تمردد مي‌كنند و اشخاص تشويق ميشوند كه درست برعكس آن را انجام دهند.
- خطاي نهم، برچسب زدن: برچسب زدن شكل حاد تفكر همه يا هيچ چيز است. به جاي اينكه بگوييد «اشتباه كردم». به خود برچسب منفي مي‌زنيد :«من بازنده هستم». گاه هم اشخاص به خود برچسب «احمق» يا «شكست خورده» و غيره مي‌زنند. برچسب زدن غير منطقي است، زيرا شما با كاري كه مي‌كنيد، تفاوت داريد. انسان وجود خارجي دارد اما «بازنده» و «احمق» به اين شكل وجود ندارد. اين برچسب‌ها تجربه‌هاي بي‌فايده‌اي هستند كه منجر به خشم، اضطراب، دلسردي و كمي عزت‌نفس مي‌شوند. گاه برچسب متوجه ديگران است. وقتي كسي در مخالفت با نظرات شما حرفي مي‌زند ممكن است او را متكبر بناميد. بعد احساس مي‌كنيد مشكل به جاي رفتار يا انديشه بر سر «شخصيت» يا «جوهر و ذات» او است. در نتيجه او را به كلي بد قلمداد مي‌كنيد و در اين شرايط فضاي مناسبي براي ارتباط سازنده ايجاد نمي‌شود.
- خطاي دهم، شخصي سازي و سرزنش: در اين خطا، فرد خود را بي‌جهت مسئول حادثه‌اي قلمداد مي‌كند كه به هيچ وجه امكان كنترل آن را نداشته است. وقتي زني از آموزگار پسرش شنيد كه او در مدرسه خوب درس نمي‌خواند با خود گفت «اين نشان مي‌دهد كه من مادر بدي هستم» و چه بهتر كه اين مادر علل واقعي درس نخواندن فرزندش را مي‌جست تا او را كمك كند. شخصي سازي منجر به احساس گناه ، خجالت و نا شايسته بودن مي‌شود . بعضي‌ها هم عكس اين كار را مي‌كنند و سايرين و يا شرايط را علت مسائل خود تلقي مي‌كنند و توجه ندارند كه ممكن است خود در ايجاد گرفتاري سهمي داشته باشند «علت زندگي زناشويي بد من اين است كه همسرم منطقي نيست». سرزنش به خاطر ايجاد رنجش اغلب موثر واقع نمي‌شود.
پيشنهاد مي‌كنم براي شناخت بيشتر افكار خود و تمرين بيشتر، كتاب از حال بد به حال خوب نوشته ديويد برنز را تهيه كنيد و در يك برنامه روزانه مطالعه كنيد.
3- آيينه دوستي :
مشكل اساسي و محور اكثر پريشاني‌هايي كه بر زندگي انسان سايه افكنده است تا آنجا كه همه چيز را تيره و تار و سياه مي‌بيند، نگرش منفي نسبت به «خود» است. به همين منظور برادرانه توصيه مي‌كنم اين مورد را به دقت بخوانيد و مورد عمل خود قرار دهيد.
احساس مي‌كنم تنهايي و خودتو در بين دوست و فاميل تنها و بي‌كس مي‌بيني. بگذار اول يك دوست خوب بهت معرفي كنم؛ تا هم تو و هم اون از تنهايي خارج بشيد و بعد به كمك اين دوست آينده را بهتر بسازيد. باور كن اگر دستت تو دست اين دوست نباشه به هيچ جا نمي‌رسي يعني اگر چه در نظر مردم انسان موفق و پولدرا و معروفي باشيد ولي ته دلت راضي نيست و احساس خوشحالي نداري. خب حالا به نظرت اون كيه؟
تو زندگي به فكر همه هستيد، پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر، همكلاسي، استاد، همه و همه. الا اون دوست تنها. از همه توقع محبت و توجه داريد و اگر يك بار، مثلاً روز تولدتان فراموششان شود، دگه زمين و زمان را بهم مي‌دوزيد. همه را مورد سرزنش و انتقاد خود قرار مي‌دهيد، ولي از دوستتان هيچ توقع ابراز محبت