حدیث

مقاله

دختر مرا جادو کرده

میثم هستم 26 ساله.دانشجوی سال آخر کارشناسی.از یک خانواده مذهبی،3 برادر از خودم بزرگتر دارم وتنها مجرد خانواده هستم. راستش نمیدونم از کجا شروع کنم،میخوام از اول براتون بگم:حدود یک سال پیش باآغاز ترم جدید داخل محوطه دانشگاه دختری رو دیدم که مهرش با همون نگاه اول به دلم نشست.خوب از لحاظ ظاهر دختری بود که من میخواستم،باحجاب(چادری)،سنگین.ازلحاظ اخلاقی خوب بود،طرزرفتاروکردارش وآداب معاشرتش بادخترا،پسراوحتی استادهاروزیرنظرگرفتم،طریقه رفت وآمدش داخل وحتی خارج دانشگاه روزیرنظرگرفتم،واقعا چیزی بود که من میخواستم.بابرخوردبادیگران نه خشک بود نه جلف.خلاصه بعداز این سعی کردم درموردخانوادش تحقیق کنم.فهمیدم که خانوادش هم سطح خانوده خودم هستندونظامی هستند.خانواده دختراز یک شهردیگه ومااز یک شهرواستان دیگه با حدودیک ساعت فاصله..همه چیز مورد تاییدمن بودومیدونستم که موردتاییدخانوادم هم هست به جز یک مورد واونم بیماری جسمی بود که این دختر داره.بیماریی بانام (شارکوت ماری توث).بیماری این دختر ازنوع پیشرفته نیست وفقط ازمچ پابه پایینه...این دختر هیچ مشکلی برای راه رفتن وانجام کارهای روزمره نداره وعادی به زندگیش ادامه میده،حتی کارهای منزل رو به تنهایی انجام میده.من این دخترروهمین طوردیدم وپسندیدم وقبول کردم وبامشکلش کناراومدم.اصلاازنظرمن این مشکل نیست.یه چیزیه که حالاخدا داده وخواسته اوبوده وبایدشکرکنیم.شایدمن هم اینطوری میشدم وشایدهم بدتر ازاین.خلاصه با خانوادم صحبت کردم وراضیشون کردم که به دیدن دختر وخانوادهش برن.وقتی برگشتن گفتن(نه)....علاوه براین مادرم کمی دروغ هم گفت که منومنصرف کنه مثلااینکه دختره ازکمربه پایین مشکل داره یاروی پاهاش بند نیست یااینکه سینی چای رودرحال ریختن از دستش،پدرش گرفته.ولی من تصمیمموگرفتم وحتی اگه این دختردورازجونش ویلچرنشین باشه قبولش دارم ومیخوامش.ازخانوادم انکاروازمن اسرار.خانوادم مخصوصامادربعدم پدرم میگن نه.میگن این دختر فلجه،نبایدازدواج کنه،میگن این بیماری ارثیه.بخداکفرمیگن....ویه سری حرفهای دیگه مثلااین دخترمنو جادوکرده.خلاصه باداییم صحبت کردم وجریانوبراش گفتم،تاباپدرومادرم صحبت کنه وراضیشون کنه.دوتادایی هام اومدن بعدازکلی صحبت گفتن:(یک سال به هم فرصت بدین تا بافکربازوآزادتصمیم بگیرین.درستون هم پیشرفت کنه.منم بادختره صحبت کنم وراضیش کنم که درمان پاهاشوپی گیری کنه واگر 20الی 30درصدروبه بهبودبودبرام میرن خواستگاریش).هوم خنده داره...عجب پیشنهادی،عجب راه حلی!اینم همون خودخواهی پدرومادرمه وبی توجهی به انتخاب وتصمیم من.من که میدونم برای چی این راه حلوگفتن،میخوان که من خودم خسته بشم وبگم نه ولی سخت دراشتباه هستن.خلاصه که من گرفتارافکارقدیمی پدرومادرم شدم وجزدق خوردن ازدستشون هیچی خوراکم نیست...به فاطمه زهرا(س)قسم اگه به این دختر نرسم یا از دانشگاه انصراف میدموسربه بیابون میذارم،فرمشم گرفتموپرکردم،یااگه بازم پدرومادرم کوتاه نیان بخداقسم خودکشی میکنم تاازدستشون راحت بشم.حالا هرکه هرچی میخوادبگه،(بگن بچه شدم)بعدش هرچی میخوادپیش بیاد. بخدا دیگه جونم به لبم رسیده.یک عمر هرچی گفتن گفتم چشم اما این یه موردو نمیذارم زندگی آیندمه میخوام خودم تصمیم بگیرم.بدون این دخترنمیتونم حتی فکرشم اشکمودرمیاره.من یکسالونیمه هرروزبه عشقه اینکه این دختررومیبینم به دانشگاه رفتم وعشقم ازسرهواوهوس یادلسوزی یا چیزدیگه ای نبوده.....
نمیدونم چکارکنم.چطورخانوادموراضی کنم؟
*پاسخ*
سلام
با توجه به مطالبی که فرمودید به نظر می¬رسد که انتخاب شما، یک انتخاب آگاهانه است و اگر ایشان تمامی ملاک¬های اصلی شما برای یک تشکیل یک خانواده¬ی پایدار را دارا هستند وتنها مشکلشان این بیماری(CMT) است، باید تمام تلاشتان را بکنید تا خانواده¬ی خود را راضی کنید. البته توجه داشته باشید که این بیماری به صورت موروثی قابل انتقال خواهد و ممکن است که فرزندان شما در آینده نیز دچار این بیماری شوند، هرچند اگر قبل از تولد نوزاد به پژشک متخصص مراجعه شود، احتمال مبتلا یا درصد ابتلای آن تاحد قابل توجهی کاهش می¬یابد. اما یک نکته¬ای که تاحدودی در آگاهانه بودن انتخاب شما تردید ایجاد می¬کند، بحث خودکشی و انصراف از دانشگاه است که همانطور که اشاره کردید بسیار بچه¬گانه است و عدم توجه شما به این مسایل اصل انتخاب شما را زیر سوال می¬برد.
در مجموع و از آنجایی که تنها شما هستید که از خانواده خود شناخت دارید، می¬توانید برای راضی کردن آن-ها، یک یا تعدادی از موارد و اصول کلی برای راضی کردن خانواده¬ها را، که در ذیل می¬آید، امتحان کنید.
اولین نکته¬ای که شما باید توجه داشته باشید این مساله است که هیچ تضمینی برای موفقیت شما، غیر از یک تلاش خستگی ناپذیر وجود ندارد، از این¬رو سعی کنید با استفاده از اصرار محترمانه، آن قدر ادامه بدهید تا کم¬کم خسته شوند و درنهایت رضایت دهند. توجه داشته باشید که اصرار شما باید محترمانه باشد، زیرا هرگونه بداخلاقی و بی¬احترامی شما نسبت به هریک از اعضای خانواده با سوءبرداشت همراه خواهد بود، و ممکن است برآن حمل شود که آن دخترخانم شما را پر کرده است تا چنین رفتار دور از شانی با خانواده¬ی خود داشته باشید.
تلاش کنید از کوچک¬ترین فرصت¬ها برای اشاره به این بحث و راضی کردن آن¬ها استفاده نمایید.
به وعده¬های طولانی مدت، مثلا زمانی که می¬گویند ببینیم چه می¬شود، حالا تا آخر سال صبر کن و از این موارد، راضی نشده و زود به زود پیگیری نمایید.
از اصلی¬ترین دلایل مخالفت معمول خانواده¬ها با ازدواج فرزندانشان با موردی که خودشان انتخاب نکرده¬اند، این مساله است که آن¬ها نسبت به فرزندان خود احساس تملک دارند. شما باید سعی کنید برای آن¬ها جا بیاندازید که شما حق انتخاب دارید و می¬توانید برای زندگی آیندتان تصمیم بگیرید.
این حدیث از امام صادق علیه السلام تاحدودی به شما کمک خواهد کرد:
عَنِ ابْنِ أَبِی یَعْفُورٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قُلْتُ لَهُ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أَتَزَوَّجَ امْرَأَةً وَ إِنَّ أَبَوَیَّ أَرَادَا غَیْرَهَا قَالَ تَزَوَّجِ الَّتِی هَوِیتَ وَ دَعِ الَّتِی یَهْوَى أَبَوَاكَ (کافی جلد 5 صفحه 401)
ابن ابي¬يعفور مي¬گويد به حضرت صادق علیه السلام عرضه داشتم، من براي ازدواج زني را انتخاب کرده¬ام و پدر و مادرم ديگري را، تکليف من چيست؟ فرمود: آن را که خودت دوست داري اختيار کن، و آن را که پدر و مادر پسنديده¬اند رها کن.
انشاالله موفق باشید.

  • دیدگاه‌ها

0 دیدگاه‌ها

Top