حدیث

مقاله

ازدواج بعد ازدواج!!

مدت ده سال است که پسری در زندگیم حضور دارد .در زندگی یکدیگر نفر اول هستیم در تمامی سختی ها کنارش بوده ام به گونه ای که فردی خاص در زندگی او هستم و بارها اقرار کرده که هیچ کس مثل تو نیس...در گذشته بارها در این رابطه رفت و امد داشته اما من در عشقی که به او داشتم و دارم ثابت قدم بوده و هرگز ترکش نکرده ام حتی وقتی هم که در کنارم نبوده است ...علاقه ام به او فرا زمینی است و بدون او حتی از شدت ناراحتی و سستی و افسردگی از پس کارهای روزمره ام هم بر نمیآیم....بهترین و بزرگترین آرزوهایم با اوست ...در واقع او یکی از اهداف من است –
از انجا که زیاد مجال وارد شدن به جزییات نمیباشد ...به طور خلاصه میگویم که با تمام دم دمی مزاجی های گاه و بیگاه وی اما رابطه ی ما به جایی رسید که او هم بسیار به من وابسته است. من شدیدا دوس دارم ازدواج کنم نه صرفا ازدواج بلکه به او رسیدن و در کنار او زیستن برایم ارزش دارد وگرنه الان اگر صدها خواستگار هم باشد به چشمم نمی آید اصلا اهل ازدواج اینگونه سنتی نیستم ...به نظر من ازدواج باید برای بقای عشق باشد ...فردی کاملا حساس و احساسی هستم.
هرچه زمان میگذرد نا خود اگاه پا جای پای وی میگذارم تمام سختی هایی که او داشته از لحاظ مشغولیت های فکری و کاری و حس ناامیدی و کاهش اعتماد به نفس و خلاصه تمام مشکلات او به اقتضای سن برای من در حال تداعی شدن است --- تا حدودی از او دقیق تر و مسولیت پذیر تر هستم به گونه ای که سعی دارم همه چیز را درست کنم و از اینکه نمیتوانم مثل همیشه ادم سازنده ای در روابط و حل مشکلات باشم غصه میخورم.
بعد از همه ی کشمکش ها و این چندسالی که در کنار هم زندگی کردیم و بزرگ شدیم و دنیایی از خاطرات با هم داریم و در کنار هم در زمینه های عاطفی و جنسی به تکامل رسیدیم و در تمامی نیاز ها بهم رسیدگی کردیم ...سخن از جدا نشدن و ازدواج است ...که من تنها و تنها بخاطر عاشق بودن دیوانه وار خویش و نیاز به استقلال از هر نظر دوس دارم با او ازدواج کنم و او هم ظاهرا دوست دارد اما واقعا شرایطش را ندارد از نظر مالی فقط.
و البته گاه گاهی دچار بحران افسردگی و دلزدگی میشود و میگوید ما همه چیز را با هم تجربه کردیم و همه چیز تکراری است و خیلی طولانی شده و باید تموم بشه در حالیکه بعد از چند روز از این حالت بیرون می اید و باز هم مهربان میشود ....او برایم جذاب است حتی این دوگانگی هایش که بر اثر شرایط سخت و سختی های زندگی گویا در مردابی موقت میرود و دیگر حتی مرا هم نمیبیند. و با من هم ارام نمیشود.
در مورد ازدواج هم تمام حرفش این است که من میخواهم اول به ارزوهایی که در جوانی داشته ام و نرسیده ام برسم...پولی که من دارم برای رسیدن به ان خواسته ها هم کم است چه برسد به ازدواج...من حتی نمیتوانم لباس عروس دلخواه تورا بخرم و خانواده ام هم که وضعیت مالی مناسبی ندارند که کمک چشمگیری کنند.
در واقع هر دوی ما ایده آل گرا هستیم تا حدودی و سخت گیر اما او جسارت کافی ندارد البته با تمام شرایطی که دارد به او حق میدهم. اما همه ی هم و غم من از دست دادن اوست....دوست دارم به آرزوهایم در کنارش برسم ..به خاطرش از خیلی چیزاها در زندگی ام گذشته ام و او تنها عشق و تنها دوست من است ..حتی دوست دختری هم ندارم که به اندازه ی این پسر به من نزدیک باشد.
من در عشق ورزیدن کاملا خالصانه و کامل عمل کرده ام در قبال او...این روزها بسایر غصه میخورم کاش که من شرایط مالی بهتری داشتم حاضر بودم همه کاری کنم تا هر دو شاد باشیم... لطفا مرا راهنمایی کنید چطور باید او را تشویق کنم که بیاید خواستگاری؟ هرچه میگذرد بیشتر در تنگنا قرار میگیریم.... نگران این هستم که آیا اگر روزی با حمایت های همیشگی من ترقی کند در کار و وضعیت مالی آیا با هم با من خواهد ماند؟
پاسخ
سلام
علت اینکه خواستگارها به چشمت نمیان همین عشقیه که داری اما برخلاف نظر شما ازدواج سنتی حسنهائی داره که روش جدید نداره به اضافه اینکه این تشویش ذهنی که شما الان داری که بالاخره عاقبت این رابطه چی میشه که واقعا هم معلوم نیست، نتیجه همین روشیه که مورد پسند شماست. عشقی که قبل از ازدواج به وجود اومده، هم مانع شناخت و تصمیم درست میشه و هم عاقبتش معلوم نیست.
در مورد فرد مورد نظرتون باید بگم عشق به تنهایی برای ازدواج کافی نیست؛ چون عشقی که پشتوانه (تناسب های فکری اعتقادی اخلاقی و رفتاری) نداشته باشه بعد از ازدواج دووم نمیاره و از بین میره. بنابراین خیلی رو این عشق حساب باز نکن.
از طرفی رابطه طولانی مدت شما، تمایل ایشون برای ازدواج با شما رو کم کرده چنانکه خودش هم این رو گفته که همه چی تکراریه و لذا به این راحتی تن به ازدواج نمیده و اگه شرایط بهتری براش فراهم بشه راحت شما رو رها میکنه و میره دنبال زندگیش. چون شما با تن دادن به خواسته هاش دیگه انگیزه ای براش نذاشتی که باهات ازدواج کنه.
با این حال تنها کاری که شما میتونی برای بدست آوردن ایشون انجام بدی اینه که رابطت رو باهاش قطع کنی و بهش بگی ادامه دادن این رابطه اصلا به صلاح نیست و تا همنیجاشم اشتباه بوده چون آینده این رابطه مشخص نیست. اگه به ادامه رابطه اصرار کرد بگو اگه من رو میخوای بهتره رسما اقدام کنی تا ببینیم به نتیجه میرسیم یا نه؟ اگه گفت شرایط مالیم فراهم نیست بگو اقدام اولیه برای ازدواج هزینه چندانی نداره و تو میتونی الان اقدام کنی و بعد از اینکه اصل ازدواج حتمی شد، مدتی رو تو عقد بمونیم تا شرایط فراهم بشه و بعد عروسی کنیم.
اینجوری تکلیف شما مشخص میشه و معلوم میشه که آیا ایشون اصلا قصد ازدواج با شما رو داره یا نه و اگه نداره از همین حالا تکلیف خودت رو میدونی و هر چند فراموش کردن ایشون باعث ضربه روحی سنگینی برای شما میشه ولی خوبیش اینه که فرصت جبران بیشتری داری و میتونی با ازدواج با فرد دیگه ای ایشون رو کاملا فراموش کنی ولی اگه همنیطور ادامه پیدا کنه و در آخر هم باهات ازدواج نکنه علاوه بر اینکه همون موقع هم باید این ضریه روحی رو تحمل کنی، دیگه اونموقع فرصت جبران چندانی نداری و سنت بالا رفته و موقعیت ازدواجت هم کم شده و باید بسوزی و بسازی! به اضافه اینکه اون علاقه ای که شما بهش داری رو اون به شما نداره و یه جورائی عشق یکطرفه هست.
بعلاوه هر چی شما خودت رو عقب بکشی میل ایشون به شما بیشتر میشه و هر چی بیشتر خودت رو عرضه کنی اون عقب میکشه و به جای اینکه شما ناز کنی اون ناز میکنه و برات تاقچه بالا میزاره.
اگه راضی به قطع رابطه شد و هیچ اقدامی برای بدست آوردن شما نکرد معلوم میشه که تمایلی به ازدواج با شما نداره و زور کردن شما هم فایده ای نخواهد داشت و چاره ای جز اینکه فراموشش کنی نداری.

  • دیدگاه‌ها

0 دیدگاه‌ها

Top