حدیث

مقاله

از حرف مردم می ترسم

من دختری هستم 28 ساله دانشجو ارشد.مدتی هست با پسری 31 ساله و دیپلم اشنا شدم(البته ایشون در کارش خیلی موفق هستن و ادم باعرضه ای هستن) .اوایل اصلا بهش علاقه نداشتم و شاید ازش بدم می اومد ولی حالا که چند ماهی که از اشناییمون میگذره و شناخت درستی ازش بدست اوردم میبینم که واقعا دوستش دارم واقعا پسرخوب و شایسته ای برای زندگیه.الان احساسم بهش جوری شده که تمام خواستگارامو که موقعیت های خوبی دارنو رد میکنم و اصلا نمیتونم بدون اون زندگی کنم.تنها مشکل من اینکه ما همشهری نیستیم من در مرکز استان هستم و ایشون در یکی از شهرهای خیلی کوچکه اطراف شهرمون.این موضوع خیلی ذهنمو درگیرکرده که ایا میتونم اونجور محیطه کوچکی زندگی کنم یانه.البته کارش طوریه که فعلا امکان انتقل براش وجود نداره وگرنه حتما بخاطر من میومد شهرمون. ازطرف دیگه از حرف دوست و فامیل میترسم. میترسم بعدا برای انتخابم مسخرم کنن که چطور راضی شدم برم اونجا زندگی کنم. اینقد به این موضوع فکر کردم که دیگه درمونده شدم.اگه شما راهنماییم کنید ممنون میشم.
پاسخ
آیا شما اون جا را محیط دلگیری تصور می کنی،جایی که امکانات کمی دارد. شما می توانی به محسناتش فکر کنی به اینکه شهر کوچک آرامشی دارد که شهر بزرگ ندارد مثلا آدم هایش باهم صمیمی تر هستند علاوه بر اینکه مهم داشتن دلخوشی در زندگی است اگر شما برفرض در شهر بزرگ با امکانات زیاد و پیشرفته زندگی کنید ولی دلخوشی نداشته باشی، همان شهر بزرگ مثل زندان می ماند و همچنین بستگی به عادت کردن دارد مثلا الان شما به شهر خودت عادت کردی و فامیلاتون آنجا جمع هستند اگر همسرت مورد مناسبی باشه و به او علاقه مند باشی و در کنارش ی مشغولیتی هم داشته باشی خیلی زود عادت می کنی درضمن گاهی اوقات هم به خانوادت سر می زنی،ی مسافرت کوچک ،که خیلی هم لذت بخش باشد.

  • دیدگاه‌ها

0 دیدگاه‌ها

Top