حدیث

مقاله

روز به روز مانتو ام کوتاهتر می شود!/ چرا نگاهم می کند؟

من دختری هستم دانشجو در رشته شیمی محض دانشگاه شهید باهنر کرمان، مشغول به تحصیل می باشم. مشکلی دارم که می خواهم با شما در میان بگذارم. من دختری هستم که در یک خانواده متوسط و مذهبی بزرگ شدم. پدرم راننده کامیون و مادرم خانه دار است (البته سه سال هم درس حوزوی خوانده است) خودم نیز دختری چادری و عضو فعال بسیج دانشگاه هستم و سعی می کنم که پیرو حضرت زهراسلام الله علیها باشم. من در خانواده ای بزرگ شده ام که هیچ ارتباطی با جنس مخالف نداشتم؛ مثلاً زمانی که پسر عموهایم یا پسر دایی ام و غیره به خانه ما می آمدند، من به اتاق رفته، خودم را طوری سرگرم می کردم تا آنها بروند. به همین دلیل بود که در بدو ورود به دانشگاه، هیچ برخوردی با پسرهای کلاسمان نداشم؛ البته هم اکنون هم ندارم؛ حتی با پسرهای کلاسمان هم سلام و احوال پرسی نمی کردم؛ چون هیچ علاقه ای ندارم که با آنها هم صحبت شوم و حتی من جلوی پسرهای کلاسمان یک آدم مغرور هستم (آدمی نیستم که با آنها خودمانی شوم)؛ ولی آدم خشک و حزب اللهی و خیلی مذهبی نیستم (فقط جلوی پسرها مغرورم) و اما مشکل من:
مشکل من از ترم سوم شروع شد. در کلاس ما پسری بود که رشته ریاضی می خواند که من خیلی از رفتارش خوشم آمده بود. یکی از این دلایل، نماز اول وقت رفتنش بود. سعی می کرد تا آن جا که می تواند نمازش را سر وقت بخواند و برای همین، همیشه بعد از کلاس به نماز می رفت. کم کم از خودش هم آمد. آدم جالبی به نظر می رسید. خنده رو و خوشحال؛ به طوری که کم کم جذبش شده بودم و حتی به حدی رسید که پایان ترم برای اولین بار، پیشش رفتم و باهاش در مورد درس و امتحان صحبت کردم. ترم بعد به حدی شیفته اش شدم که به بهانه رفع اشکال درس ریاضی پیشش می رفتم و او هم با حوصله اشکال مرا رفع می کرد. این کار من آن قدر تابلو بود که تمام دوستانش متوجه حرکات و رفتار من شده بودند و می دانستند که قصد من چیست؛ ولی نمی دانم خودش هم متوجه شده بود یا نه؟ هر وقت که از او اشکال می پرسیدم، بعداً از خودم بدم می آمد؛ چون فکر می کردم که احساس و غرور من لکه دار شده است؛ ولی دفعه بعد طاقت نمی آوردم و دوباره میرفتم. بعداً به بهانه های مختلف به بخششان می رفتم. ترم بعد سعی می کردم که خودم را کنترل کنم و دیگر پیش او نروم؛ چون فکر می کردم که خیلی شخصیت من پیش خودش و دوستانش خرد شده است و به همین خاطر، دیگر ترم بعد پیشش نرفتم؛ ولی به خاطر فعالیت و مسئولیتی که در بسیج داشتم، مجبور بودم و هستم که به بخش ماهانی بروم (البته این شخص با بسیج خیلی موافق نیست). در طول ترم بعضی کارهایی را انجام داده ام که نظرش را به خودم جلب کنم؛ ولی کم کم متوجه شدم که آن فرد هم حرکاتش فرق کرده است؛ به طوری که دوستانم هم متوجه تغییر حرکات او شدند؛ مثلاً زمانی که در بخش ماهانی ایستادم، آن فرد هم خودش را در سالن معطل می کند و یا بد نگاه کردنش به من و یا زمانی که در سرویس می نشینیم، در تمام طول راه تمام حواسش به من است. نمی دانم معنی این نگاه ها چیست؟
واقعاً مانده ام که علت نگاه هایش چیست؟ اگر واقعاً به من علاقه پیدا کرده است، پس چرا چیزی نمی گوید و کاری نمی کند؟
کار من به جایی رسید که حتی لباس پوشیدن من عوض شده است. من قبلاً اهمیتی نمی دادم که چه طور لباس بپوشم و همیشه مقید بودم که حتماً حجابم کامل باشد؛ اما حالا روز به روز مانتویم کوتاه تر می شود. کم کم به آرایش هم رو آورده ام. می خواهم طوری لباس بپوشم که او بپسندد؛ البته این را هم بگویم که او یک پسری است که خیلی مذهبی نیست؛ درست است که نمازش را اول وقت می خواند، ولی از آن طرف هم شلوار لی می پوشد. این را هم بگویم که دو بار دیدم که با دو دختر صحبت می کند. رفتار من به خاطر او دارد عوض می شود؛ نمی دانم چکار کنم؛ نمی خواهم این طوری بشود؛ نمی خواهم به خاطر یک شخص از دینم فاصله بگیرم. من خیلی دعا کردم که مشکلم حل شود. پیش امام رضا رفتم و دعا کردم. شب های قدر دعا کردم که آن شخص خیلی رسمی با خانواده اش به خواستگاری من بیایند و نمی دانم این امتحان الهی است یا غذاب الهی؛ هر چه هست، من خیلی در عذابم و نمی دانم چکار کنم. تمام فکرم مشغول است و الان طوری شده ام که غیر از او، هیچ مردی را قبول ندارم و هر کس هم که به خواستگاری من بیاید، قبول نمی کنم.
من هیچی از این پسر نمی دانم و حتی نمی دانم که با او خوشبخت می شوم یا نه؛ فقط می خواهم به خواستگاری من بیاید؛ اگر خوب نبود - وقتی که خانواده ها با هم آشنا بشوند، شناخت هم کم کم به وجود می آید - می توانم ردش کنم و حداقل با دل خودم اتمام حجت می کنم که او را قبول نکردم؛ نه این که او مرا قبول ندارد. فقط دلم می خواهد به خواستگاری من بیاید و حتی یک وقت به سرم زده بود که این موضوع را با یکی از استادهای بخشمان در میان بگذارم تا استاد واسطه گری کند؛ ولی بعداً شخصیت و غرور دخترانه ام به من اجازه نداد که چنین کاری بکنم؛ زیرا برای یک دختر خیلی بد است که به خواستگاری یک پسر برود.
این را هم بگویم زمانی که من با آن پسر، رفع اشکال می کردم، در تمام مدت و تمام کارهایم دوستم هم با من بود و فکر می کنم که آن پسر به جای این که مرا دوست داشته باشد، از مریم (دوستم) خوشش آمده است؛ چون دوست من فردی خوش برخورد و شیرین زبان است و زمانی که من جلوی آن پسر نمی توانستم حرف بزنم، مریم (دوستم) خیلی راحت با او صحبت می کرد. الان سوءال من این است که آیا او واقعاً مرا دوست دارد یا نه و علت نگاه هایش چیست؟
سوءال دوم من این است که چکار کنم که آن پسر به خواستگاری من بیاید؟ آیا به نظر شما اگر در این مورد با او صحبت کنم بد است و گناه دارد؟
البته این را هم بگویم که خانواده ام از این موضوع خبر ندارند و اگر بفهمند، دیگر نمی گذارند که به دانشگاه بیایم. من از طرف خانواده ام خیلی تحت فشار هستم برای ازدواج کردن با دوست و آشنا.
چکار کنم؟ این موضوع، خیلی روی روحیه و زندگی و درسم اثر گذاشته است و حتی روی ایمانم هم دارد اثر می گذارد.
پاسخ
خواهر گرامی! قبل از این که به دو سوءال شما پاسخ دهیم، لازم است درباره مشکلی که برایتان پیش آمده، کمی توضیح دهیم تا شما بتوانید با دید بازتری به آن نگاه کنید و راه حل آن را آسان تر بیابید. نیاز به ازدواج و برقرار کردن روابط عاشقانه با جنس مخالف، با رسیدن به سن بلوغ و جوانی، به طور طبیعی در آدمی به وجود می آید. هدف از این احساس پاک و مقدس که خداوند در انسان قرار داده، تشکیل زندگی سالم و تربیت فرزندان صالح و بقای نسل بشر و رسیدن به آرامش و تکمیل انسان است. بسیاری از جوانان، خصوصاً دختران، به دلیل نداشتن اطلاع کافی از این احساس انسانی، هنگامی که به این مرحله از زندگی می رسند، دچار سردرگمی می شوند و نمی توانند احساساتشان را کنترل کنند. شرایط نامناسب جامعه هم این مشکل را تشدید می کند.
جوان در این مرحله از زندگی، معمولاً دچار تضاد می شود؛ زیرا از یک طرف، فرهنگ جامعه و خانواده و اعتقادات درونی اش او را از ابراز و آشکار کردن این احساسات منع می کند و از طرف دیگر، نیاز به ازدواج و تشکیل زندگی، او را به کشیده شدن به طرف جنس مخالف سوق می دهد.
اسلام به عنوان یک دین کامل که منطبق با فطرت انسان است، با این مسئله طوری برخورد کرده است که فرد دچار افراط و تفریط نشود و بلکه راه وسط را انتخاب کند که هم نیازهای درونی فرد ارضا شود و هم اخلاق و ایمان و عزت نفس او خدشه دار نشود. اسلام به پیروانش دستور می دهد که اگر امکان ازدواج با فرد مورد علاقه شان را داشتند، فوراً ازدواج کنند و اگر ندارند، به هیچ وجه با او ارتباط برقرار نکنند و حتی در خیال خود هم به او فکر نکنند. ما اگر بخواهیم راهی غیر از آن چه اسلام گفته، در پیش بگیریم و به جای کنترل احساسات درونی، جلوی آن را باز بگذاریم، دچار مشکلات روحی و روانی زیادی می شویم.
به نظر ما اشتباه شما در این قضیه از آن جایی شروع شد که بدون این که شرایط ازدواج با آن پسر را داشته باشید، محبت به او را در قلب خود جای دادید و چشم و دل خود را در اختیار احساساتتان قرار دادید. البته بی اطلاعی شما از این حالات درونی، نقش زیادی در ایجاد این مشکل داشته است؛ زیرا ما اگر بدانیم دارای روح و روان بسیار حساسی هستیم که در مقابل کشش جنس مخالف، تاب مقاومت ندارد، باید بسیار مواظب خود باشیم تا در موقعیت هایی که امکان گرفتار شدن هست، قرار نگیریم.
ارتباط با جنس مخالف، مانند هم صحبت شدن، شوخی، خنده و نگاه کردن، حتی اگر به بهانه های درسی و کاری باشد، مناسب ترین موقعیت برای افتادن در این دام است. حتی دختری مانند شما که از خانواده ای مذهبی است و در گذشته هیچ گونه رابطه ای با جنس مخالف نداشته، وقتی به سن بلوغ می رسد که از یک طرف از درون احساسات خاصی پیدا می کند و از طرف دیگر در محیطی مثل دانشگاه هم موقعیت های مناسب رشد این احساسات درونی برایش ایجاد می شود، تعجبی ندارد که گرفتار عشقی ناخواسته شود که تمام فکر و درس و زندگی او را مختل کند و حتی برای ایمان و اعتقادات مذهبی اش هم مشکل ایجاد کند.
اگر انسان از اول خود را بشناسد و بداند که در درونش چنین احساساتی نهفته است، آسان تر می تواند خود را کنترل کند تا نه تسلیم احساساتش شود و نه این که آنها را نادیده بگیرد و سرکوب کند، بلکه همان راه وسطی را که اسلام گفته، انتخاب می کند؛ یعنی در صورت امکان ازدواج می کند و در صورت عدم تمکن، عفت پیشه می کند و از کار و موقعیت هایی که این احساسات را تشدید می کند، دوری می کند تا خداوند به فضل و کرمش برای او موقعیت مناسبی برای ازدواج فراهم آورد.
حال با توجه به مطالب فوق، لازم است چند نکته را خدمتتان عرض کنیم:
1. ازدواج و انتخاب شریک برای زندگی مسئله ای نیست که با افکار و رفتارهای ناشی از احساسات زودگذر پایه ریزی شود و باید برای آن برنامه ریزی دقیق و حساب شده ای داشت و بدون محاسبه و دوراندیشی اقدام کردن، جز پشیمانی و حسرت، چیز دیگری به دنبال ندارد.
2. انتخاب همسر، باید براساس ملاک ها و معیارهای صحیح و عقل پسند باشد. کسی که می خواهد ازدواج کند، ابتدا باید ببیند آمادگی و موقعیت آن را دارد یا نه؛ سپس در مورد ویژگی های همسر آینده اش فکر کند و معیارهای اصلی را کشف کند و در مرحله سوم، باید بکوشد تا افرادی را در نظر بگیرد که بهترین و بیشترین معیار همسر خوب را دارا هستند. این سه مرحله، از اصول اساسی ازدواج است و باید رعایت شود. اگر می بینیم که هر روز آمار طلاق در بین زوج های جوان بالاتر می رود، به خاطر این است که اصول فوق رعایت نمی شود و بلکه ازدواج بر پایه احساسات زودگذر جوانی بنا می شود. معلوم است که اگر چنین چیزی پایه زندگی شد، با سرد شدن آن، زندگی نیز سرد می شود. آیا اکثر کسانی که در زندگی به بن بست می رسند و به ناچار از یکدیگر جدا می شوند، از ابتدا با هم سرد بودند؟ اگر درباره زندگی آنها مطالعه کنید، خواهید دید که زندگی را با چه عشق سوزانی شروع کردند؛ ولی چون زندگی شان غیر از عشق، پایه و هدف دیگری نداشت، سرد و خاموش شد؛ زیرا عشق و دوستی، اگر قبل از شناخت متقابل بیاید، چشم اندیشه را کور می کند و جلوی تصمیم صحیح را می گیرد.
3. در ازدواج، همیشه پسران طالبند و دختران مطلوب. این عادت، براساس فطرت انسانی آنهاست. به همین جهت، پسران به خواستگاری می روند؛ نه دختران و حتی در روایتی که مربوط به ازدواج آدم و حواست، آدم با این که خلیفه خدا و مسجود ملائکه شد، ولی مأمور شد که از حوا خواستگاری کند و خداوند اجازه نداد حوا از آدم خواستگاری کند؛ حال اگر عکس این عادت فطری اتفاق افتد، نتیجه مطلوبی نخواهد داد و بلکه گاهی سبب تحقیر و شکست روحی دختر می شود.
4. در مورد مسئله ای که برای شما پیش آمده، اگر با بررسی و تحقیق و مشورت های لازم ایشان را فردی صالح و مناسب تشخیص دادید، بهترین راه آن است که از طریق واسطه ای مورد اعتماد، نظر طرف مقابل را درباره خویش جویا شوید. تا در صورتی که او نیز واقعاً به ازدواج با شما تمایل دارد، به طور رسمی و از طریق خانواده محترمشان از شما خواستگاری کند تا ان شاءالله هر چه زودتر با توافق شما و وی و خانواده های محترمتان، مقدمات ازدواج فراهم شود. از هرگونه ارتباط مستقیم و دور از نظارت بزرگ ترها، جداً بپرهیزید (حتی ارتباط تلفنی یا مکاتبه ای).
اگر با بررسی های به عمل آمده، ایشان را مناسب تشخیص ندادید، احساسات خود را کنترل و از ابراز محبت خودداری کنید؛ زیرا علاقه یک سویه، راه به جایی نمی برد.
خوش آن بی مهربانی هر دو سر بی
که یک سر مهربانی دردسر بی
بنابراین، با تفحص و پرس و جوی مختصری که فرد واسطه انجام می دهد، مسئله روشن می شود و از این دغدغه خاطر و اشتغال فکری رهایی می یابید.
لازم به تأکید است که فرد واسطه، باید دل سوز، مورد اعتماد، رازدار، عاقل و دارای تجربه باشد تا بتواند از نظر و دیدگاه وی درباره شما مطلع شود و باید به گونه ای اقدام کند که گویی می خواهد دختری را برای ازدواج به وی معرفی کند و از اظهار تمایل و علاقه شما به وی (حداقل در مرحله اول) او را مطلع نسازد.
مطمئناً اگر دختر و پسر از تناسب کافی برخوردار باشند و پسر نیز به دختر تمایل داشته باشد، اقدام خواهد کرد وگرنه به دنبال فرد مورد نظر دیگری خواهد رفت. به نظر می رسد که اگر ابتدا دختر اظهار تمایل کند و با پاسخ منفی پسر روبه رو شود، به خاطر روحیه ظریف و حساس دختران، معمولاً دچار نوعی شکست روحی می شوند و احساس شکست خواهند کرد و به عبارت دیگر، دختران نمی توانند با پاسخ منفی پسران کنار بیایند و تحمل نه شنیدن پسران را معمولاً ندارند و برایشان سنگین است. بنابراین، راه حل ارائه شده ما به گونه ای است که هم دختر بتواند (در صورت تمایل پسر) به آرزوی خود برسد و هم (در صورت پاسخ منفی پسر) دچار شکست روحی نشود.

  • دیدگاه‌ها

0 دیدگاه‌ها

Top